آخرین اخبار سایت

ادامه ي داستان قبليم...  

خب امروز هم مي خوام آپ كنم براتون اون هم يه داستان.......ادامه ي داستان قبليم........
خب بچه ها تو داستان قبلي گفتم كه فهميديم يه حسي بين من و جان هست بعدش من تا دو هفته رفتارم عجيب بود تا كسي با من حرف مي زد عصباني مي شدم واكي مي گفت نيوشا تو چت شده؟؟؟؟؟هيچ مي فهمي چي كار مي كني ؟؟؟يه دفعه برگشتم به واكي گفتم داداش ما كي از ژاپن مي ريم؟؟؟واكي گفت ولي براي چي آجي مگه اينجا بده؟هفته ي ديگه ولي چي شده؟من يه دفعه اشك تو چشمام جمع شد گفتم چي؟؟؟؟؟؟بعد با گر

ادامه مطلب  

خسارت چند دلاری برای جـاسـتتین بـیـبـر به اتهام پرتاب تخم مرغ  

مدت ها پپیش جاستین بـیـبـر تعداد زیادی تخم مرغ به سمت خانه همسایه خود پرتاب کرده که چندین عکس و ویدیو از آن انتاشر شد . مدت ها بود که پلیس بر روی این پرونده کار می کرد که بالاخره به هدف خود و گرفتن خسارت از جاستین بـیـبـر رسید ، به گفته همسایه جاستین چیزی نزدیک به 20 هزار دلار به خانه او آسیب زده است که جاستین متهم به پرداخت ان شده . دادستان هنوز در حال تصمیم گیری نهایی در مورد پرونده شکایت از این ستاره جوان کانادایی است

ادامه مطلب  

دوست افغانم .. مرا ببخش  

همسایه ام .. مرا ببخش که وقتی از بی پناهی به کشورم آمدی تو را نفهمیدم .. درکت نکردم .. که گناه یکی را پای همه نوشتم ..
مرا ببخش با اینکه طعم جنگ را چشیده بودم نفهمیدم در سالهای جنگ چه کشیدی ...
مرا ببخش که از بزرگی و بخشندگی تنها اسمی از تاریخ 7000 ساله یدک می کشم .. که نانم را با تو قسمت نکردم 
که سر سفره ام راه ندادمت .. که با نگاه تحقر دیدمت ..
مرا ببخش که اگر چه هم وطنانم هزاران بار بیشتر جنایت کردند لقب نواده پاک کوروش را دادم و همه هموطنانت را حقیر و جا

ادامه مطلب  

شک کردن ممنوع....  

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز او ر ا زیر نظر گرفت.متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند.اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوبا

ادامه مطلب  

داستان خلقت زن توسط خداوند  

داستان خلق زن توسط خداوند
 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.فرشته‌ای ظاهر شد و عرض کرد: “چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟”خداوند پاسخ داد: “دستور کار او را دیده‌ای‌؟باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.بوسه‌ای داشته باشد که بتواند هم

ادامه مطلب  

 

دل سپردن دست او دیوانگیست
اه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است
یک شب آمد زیرورویم کردو رفت
بغض تلخی در گلویم کردو رفت
مذهب او هرچه باداباد بود
خوش به حالش که اینقدر آزاد بود
بی نیاز ازمستی می شاد بود
چشمهایش مست مادر زاد بود
یک شبه از عمر سیرم کردو رفت
من جوان بودم پیرم کردو رفت

ادامه مطلب  

دو سال ِ پیش....  

مصیبت زده ام..مبهوتم..منتظرم...عجیبم...خود ِ بارونم....دو سال پیش همین موقع چقدر خوشبخت بودم...همین موقع که می گویم صحبت از روز و دقیقه و ثانیه ست....دو سال پیش همین موقع چقدر نمیدانستم،خوشبختم...دو سال پیش همین موقع شمارش ِ معکوس شروع شده بود...من اما بی خبر....ما اما بی خبر....دو سال ِ پیش همین موقع پنجاه و سه ساعت باقی مانده بود....پنجاه و سه ساعت مانده بود تا این شکل ِ جدید...این شکل ِ جدیدی که شکل ِ جدید ِ خانواده ام است...شکل ِ جدید ِ آینده ام....شکل ِ جدید

ادامه مطلب  

باید  

بهش گفتم شما چقد آدم خوبی هستی که عین درخت میوه ی باغچه ی خونه ی خودتون رو واسه باغچه ی همسایه هم خریدی، مثل شما کم پیدا میشه تو این دوره زمونه ، خدا خیرت بده!
تا این جمله رو شنید اخماش رفت تو همُ گفت: خدا ؟ اصلن ! من به خاطر آسایش خودم این کار رو کردم ، خوشم نمیاد فردا که درخت میوه ی خونم بزرگ شد و میوه داد بچه ی همسایه بغلی هر روز واسه چیدن میوه روی دیوار خونه ام پیداش بشه ! و گاه بیگاه از رو دیوار بیفته پایین و تمام گل های باغچه ام رو خراب کنه!
از و

ادامه مطلب  

پژوهشی در داستان "شاه و کنیزک" مثنوی معنوی  

داستان شاه و کنيزک نخستين داستان مثنوی و نخستين سخن مولوی پس از ذکر ماجرای نمادين و تمثيلی نامۀ نی است.
به احتمال قوی به سبب قرابت زمانی و مکانی نی‌نامه با اين داستان، يکی از
جدی‌ترين داستانهای مثنوی است و همان گونه که مولوی تمام آن را که در مثنوی
بيان آن را در نظر داشته، در نی نامه بيان کرده است1،
در اين داستان نيز غالب اصول و عقايد مربوط به جهان بينی، تجارب روحانی و
حياتی و ماجرای روح آدمی در جسم را در قالب داستانی تمثيلی بيان کرده است.
د

ادامه مطلب  

گزارش جلسه 11 خرداد 93  

*اولین دوره جایزه ادبی اوسنه*
از کجا بدانیم داستانی داریم برای نوشتن؟ اهمیت پایانِ یک داستان چقدر است؟ چگونه خود منتقدِ خودمان باشیم؟ خود منتقدی چیست؟ اهمیت بازنویسی در یک داستان؟ بازنویسی یک داستان چه هنگام تمام می شود؟ ویرایش باید روی چه قسمت‌هایی از داستان انجام گیرد؟ قضاوت، آری یا نه؟ اهمیت وجود انفجار در داستان؟ انواع انفجار؟ چگونه یک خواننده بی‌میل را سرِ ذوق بیاوریم؟ کدام صحنه‌های داستان‌مان را دوست داشته باشیم؟
اگر فکر کرده‌

ادامه مطلب  

انتخاب کار برترِ کارگاهی  

سلام، طبق برنامه و برای به سرانجام رساندن اولین کارگاه داستان با شیوه جدید که قرار است ختم شود به انتخاب کارِ برتر کارگاهی، داستان هایی را که تا کنون فرستاده شده اند بدون نام نویسنده‌شان و به ترتیب زمان دریافت شماره گذاری کرده و در ادامه مطلب این پست قرار داده‌ام، از امروز دوستان فرصت دارند داستان ها را بخوانند و پس از انتخاب داستانی که دوستش دارند، شماره آن‌را در خاطر نگه داشته و روز یکشنبه در جلسه انجمن به آن رای‌ بدهند(کاملا واضح است ک

ادامه مطلب  

داستان نویسی  

به نام خداوند جان و خردبا درود و احتراماز
همه دانشجویان که آثار ادبی دارد از جمله داستان نویسان دعوت می شود تا
آثار خود را جهت نقد و تحلیل جمع آوری و مکتوب نمایند. این جانب با همکاری
خانه ادبیات افغانستان و مسول بخش داستان خانه، داستان نویسان مطرح و موفق
کشورمان ، قرار بر این شده است تا آثار جمع آوری شده را جهت بررسی و نقد
بهتر و شکوفا شدن استعدادها، ارسال نماییم و یک جلسه برای نقد و ارائه
حضوری هماهنگ شود. امید است قشر فرهنگی دانشجو، قدم ه

ادامه مطلب  

زباله ی بیشتر یا میوه بیشتر؟  

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ
با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت
که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و
ریختن آشغال آزارش می داد.یک روز صبح
خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در
ایوان است . سطل را تمیز کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و
رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد . وقتی همسایه صدای در زدن او
ر

ادامه مطلب  

مرد زندگی من :)  

موبایل را طبق عادت روی اسپیکر گذاشته بودم گوشم به حرف های فرد پشت خط بود و چشمم به قفسه ی دفتر ها... دست بردم تا دفتر قدیمی نقاشی با آن جلد سفید و آبی دوست داشتنی را بردارم که چشمم به یک کلاسور با پروانه های فانتزی و رنگی افتاد که زمانی دفتر انشا و داستان نویسی دوران راهنماییم بود...کلاسور قدیمی را که برگ می زدم حاطرات آن سال ها برایم ورق می خورد ... ورق زدم و ورق زدم تا رسیدم به یکی از این موضوعات آبدوغ خیاری انشا که معلم ها برای سرگرم کردن دانش آم

ادامه مطلب  

دانلود بازی همسایه جهنمی Neighbors From Hell 2  

From Hell همسایه جهنمی بازی کارتونی بسیار زیبا و جذابی و در ژانر استراتژیک پازل گونه و آمیخته با نقش آفرینیست که بر اساس شو کمدی و کارتونی زیبای تلویزیونی با همین عنوان تهیه و ساخته شده است و از شخصیت های کمدی و بسیار طنز آمیز کارتونی بهره می برد که میبایست با در دست گیری کنترل این شخصیت ها و رفع مراحل که همگی شامل گوشه های حقیقی زندگییست به این بازی زیبا و جذاب ادامه دهید. علاقمندان قدیمی بازی های رایانه ای می توانند این بازی زیبا را با بازی های

ادامه مطلب  

Neighbours From Hell 1 همسایه ی جهنمی 1  

اکثر افرادی که به بازیهای کامپیوتری علاقمند هستند با نام همسایه جهنمی آشنا هستند . این بازی بر خلاف تصور و ظاهر آن متعلق به گروه سنی خاصی نبوده و نیست و تمامی افراد در سنین مختلف میتوانند از این بازی شاد و خنده دار و بسیار مفرح استفاده کنند . داستان بازی در این خلاصه میشود که شما در بازی در نقش همسایه مردم آزار ظاهر میشوید و باید هر چه در توان دارید به کار گیرید تا همسایه بدبختتان را اذیت کنید و عصبانیش کنید و در برید…
برای دانلود به ادامه مطل

ادامه مطلب  

شعبان شهرِ جِیران  

ماه بزرگ و زیباروی الهی با عطر و بوی ظهور از راه می رسد
و چون این ماه همسایه رمضان است
نامش را ماه جِیران گذاشتند( از کتاب آمالُ الواعِظین : سید ابراهیم حسینی لیلابی )
همسایه بودن با رمضان یعنی هم سایه شدن با خدا و هم سایه با هر که خدا دوستش دارد
این ماه می خواهم همسایه ی مهدی باشم
هم سایه با انسان برگزیده ی خلقت که بوی ناب آدم بودن می دهد
بوی قُربت با خدا
می خواهم هم سایه باشم با مولایم در این ماه شعبان
ماه مهربانی که هنوز نیامده مرا دلتنگ تو می ک

ادامه مطلب  

بی آن که بازگشتی باشد قلب من می تپد  

داستان من غم انگیزه, خوب البته هر کسی در مورد داستان خودش اینطوری فکر می کنه. فکر می کنه غم انگیزترین و وحشتناک ترین اتفاق برای اون فقط افتاده در صورتی که وقتی با هم صحبت می کنیم می بینم همون داستان در روایتی دیگه برای ما که اونو خیلی دور از ذهن واسه خودمون می دونستیم اتفاق افتاده.
آره خوب داستان من غم انگیزه اما چیزی که جالبه اینه که من در وهله اول هیچ وقت عمق قضیه رو متوجه نمی شم شوک زده باقی می مونم. مث داستان مجا طوری که امکان داشت برای تسلی

ادامه مطلب  

خاطره ای از آرون گاندی  

دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان می کند:
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان ی

ادامه مطلب  

شک کردن ممنوع !  

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز او ر ا زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ، آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوب

ادامه مطلب  

 

داستان عشق
مادر سحر داخل خانه مشغول غذا پختن است وفریاد زنان دخترش را صدا میزند سحر مگه صد بار نگفتم که هر چه زودتر اماده شو سحر: مامان الان اماده میشم مادر سحر در حال اوردن غذا سرسفره است وسحر با لباس مدرسه سر سفره مینشیند ومشغول غذا خوردن میشود پسر همسایه علی در کوچه مشغول توپ بازی است در این زمان مادر سحر وسحر با یکدیگر از خانه بیرون می ایند وعلی سحر را داخل کوچه میبیند طبق معمول سلام میدهد وسحر میگوید سلام علی گل سر من وندیدی علی :نه مادر

ادامه مطلب  

First Sight Love- chapter 30 (FINAL CHAPTER)  

خوب دیگه!!
به پایان این داستان رسیدیم.... اولین داستان من توی این بلاگ!!
یه جورایی حس خوبیه! تجربه ی خیلی جالبی بود که امیدوارم بتونم ازش توی داستانهای بعدی استفاده کنم.
خوب دیگه... بفرمایید ادامه!!
پ.ن: عاشق این عکس آدامم! خیلی جیگر شده اینجا!

ادامه مطلب  

Time For Miracles -chapter 1  

سللللاااااامممممم! 
من برگشتممم!!! با یه داستان جدید.
امیدوارم همه امتحانات رو خوب گذرونده باشن. با بچه های سوم هم ابراز هم دردی می کنم! اشکمونو در آوردن!!
بی خیال!! داستان جدیدددددد! :)) 
اومدن این داستان به معنی پایان داستان قبل نیست. اون هم در کنار این یکی ادامه داده می شه. 
می خواستم خلاصه بنویسم، ولی نمی خواستم سورپرایز رو خراب کنم. پس برین ادامه!!
 

ادامه مطلب  

190-اشتباه شد ببخشید!  

از چشاش شیطنت می ریخت
منم داشتم میرفتم باشگاه دیرم شده بود
نگاش نکردم اما حس کردم داره نگام می کنه
قدم هام را تندتر کردم
حس می کردم داره دنبالم میاد یهو جیغ کشیدم
نفهمیدم چی شد
فقط عصبانی شدم
همه از دستش عاصی بودن,از این پسر بچه های شیطون بود
حتی تکالیف درسیش را با زور می داد بچه ها انجام دهند
یکی دوباری هم با سنگ سر نگهبان و یکی از همسایه ها را شکسته بود
از دست این پسرک 8 ساله
حالا که من عجله داشتم از پشت توی کیسه آب روی من خالی کرد آن هم آب جوی
ب

ادامه مطلب  

Sens and Sensibility  

این داستان Sens and Sensibility دهنمو سرویس کرده
هی بخون خلاصه دربیار برو کلاس شروع کن به تعریف کردن قصه
لامصب مگه تموم میشه
خدا لعنت کنه خانواده Dashwood با این دختراش و قصه های عاشقانشون
 
+ همچین داستان معروفی رو با خاک یکسان کردم عجب آدمی هستم من
از شوخی گذشته داستان خوب و جالبی ِ
ولی وقتی بیشتر لذت میده که برا خودت بخونیش نه اینکه مجبور شی خلاصه بگی

ادامه مطلب  

66  

شنبه شب دوستم لیلا اسمس داد و گفت میای بریم مولودی همسایه مون ؟ گفتم حالا که اصرار میکنی باشه دیگه صبح اومد دنبالم و رفتیم خونه همسایه شون..... خیلی خوب بود حداقل با دست زدن روحیه مون عوض شد و شاد برگشتم خونه....... قرار بود سه شنبه بریم شمال بلیط پرواز هم گرفتیم ولی خوب فهمیدیم همسری 2 تیر ماموریت باید بره بخاطر همین منم 28 خرداد میرم شمال راستی پنجم تیر هم عروسی دختردایی می باشد و بسی کیفور شدم

ادامه مطلب  

ضرب‌المثل‌های مازندرانی به لهجه اوز رود بالای نور.(83 مورد)  

 
                                                 بسمة تعالی
ضرب‌المثل‌های مازندرانی به لهجه اوز رود بالای نور.(83 مورد)
 
1-     آدم ِدل خش وو، وه  خنه کله پش وو
 آدم دلش  خوش  باشد،حتّی اگر  زندگی اش تو آشپز خانه باشد .
 
2-     آدم بی مارو خواخر بتنّه  دوو، ولی بدون  همسایه نتنه دوو
آدم بدون مادر و خواهر می تواند زندگی کند، اما بدون داشتن همسایه خوب، زندگی ممكن نيست
 

ادامه مطلب  

داستان  

سلام دوستان
قراره به زودی یه داستان کامران وهومنی توی وب بزارم.....
لطفا قبل از خوندنش موارد زیر رو بخونید
۱-این داستان واقعیت نداره
۲-قراره کامران وهومن هم باشن
۳-لطفا بعد از خوندنش نظر بدید
و در اخر اینکه
دوستون دارم خیلی زیاد
—–-—▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒—–-▒███████████▒—▒████▒▒▒▒▒▒▒███▒-▒████▒▒▒▒▒▒▒▒▒███▒……………….▒▒▒▒▒▒-▒███▒▒▒▒▒███▒▒▒███▒…………..▒██████▒-▒███▒▒▒▒██████▒▒███▒……

ادامه مطلب  

شک کردن ممنوع !  

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز او ر ا زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه
برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دو

ادامه مطلب  

داستان واقعی  

این داستان واقعی را حتما بخوانید : دعاهایت مستجاب می شوند اگر خدایت را باور بکنی
داستان کمی طولانی است اما وقعا شنیدنی است .
بنام خداوندی که جهان و جهانیان را آفریده و به وسیله پیامبران معصوم رسوم زندگی کردن را به ما آموخته است

ادامه مطلب  

تخم مرغ  

 
پیرمرد گوژپشت همسایه دیروز ظهر بعد از مدتها  پا در کوچه ی شلوغ شهر گذاشت ،
صدای خنده ی بچها روح خسته ی پیرمرد را آزرده بود .
رفته بود و وقتی برمیگشت دستان نحیفی که رگهایش بالا امده بود شانه ی تخم مرغی را حمل می کرد ،هنوز قدم اخر را نگذاشته بود که توپ پسر بچه به پایش خورد پیرمرد ترسیده بود یا رنجیده بود را نمی دانم اما دیدم که تخم مرغ ها روی زمین افتاده است ،
 زرده هایش رنگ آسفالت خاک گرفته را تغییر داده بود، پیرمرد با کمری خمیده و دستی لرزان و

ادامه مطلب  

جشنواره داستان انقلاب  

 
حوزه هنری انقلاب اسلامی در راستای تحقق اهداف فرهنگی نظام مقدس جمهوری اسلامی و در جهت شناسایی و پرورش نویسندگان و جوانان متعهد هنرمند و خلق آثار ارزشمند ادبیات داستان انقلاب، هفتمین جشنواره سراسری داستان انقلاب را با موضوعات زیر برگزار میکند.
 
 
موضوعات جشنواره :
1)     مسایل اتفاقات سال­های قبل از انقلاب و روزهای پیروزی انقلاب.
2)     حوادث و رویدادهای پس از انقلاب همچون کودتای نوژه، حادثه طبس، درگیری­های کردستان.
3)     سنگ اندازیهای گ

ادامه مطلب  

5ღ★ღ قانون نانوشته ی فوتبال دوران کودکی ! یادته؟!ღ★ღ  

1. اونیکه از همه چاقتتر و تنبل تر بود، همیشه دروازبان بود
2. همیشه اونی که صاحب توپ بود، میگفت کی بازی میکنه بیاید یار کشی کنیم!
3. زیاد قسم میخوردی پنالتی بود، قسم نمیخوردی پنالــــــتی نبود!
4. بــــازی زمــــانی تموم میشــــد،:
که همه خســـته میــــشدن
یا هوا تاریک میشد!
یا توپ می ترکید!
5.بعضی وقتا مهم نبود بازی چند چنده، هرکی گلِ آخــر بازی رو میزد، برنده بود!
6. داور سیخی چند!:))
7. دختر همســـایه از کوچه رد میشد، همه رونالدینیو میشدن!:))!
8. اگه ی

ادامه مطلب  

آداب معاشرت  

آخرین مرز
در هر چیزی حد و مرز و حریمی وجود دارد . وقتی  از اندازه گذشت ، صفحه بر می گردد و اوضاع ، به گونه ای دیگر می شود . تحمل نسبت به آزار و زحمت آفرینی همسایه نیز این گونه است . گاهی مزاحمت به حدی می رسد که پایان خط است و حریم ها و حرمت ها دیگر فرو می ریزد ، چون خود همسایه مردم آزار  ، حریم نگه نداشته است . در تاریخ است که مردی خدمت پیامبر رسید و از آزار همسایه اش شکایت کرد . حضرت فرمود : برو تحمل کن . بار دوم که به شکوه آمد و پیامبر باز هم دستور صبر

ادامه مطلب  

بینش  

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره ه

ادامه مطلب  

عشق عشق يه ﻗﺼﻪ  

عشق عشق يه ﻗﺼﻪ
يه قصه پر غصه 
عشق عشق يه عاشق 
يه عاشق ﭘﻴﺎﺩﻩ
عشق عشق يه معشوق
يه معشوق سواره
عشق عشق يه ﻓﺮﻫﺎﺩ
يه كوهه بﻱ نشونه
 ﻋﺸﻖ عشق يه ﻣجنون
 يه بيد سر بلند
عشق عشق يه داستان 
يه داستان ﻗﺪﻳﻤﻲ
عشق عشق يه مرگ
يه آشناي صميمي
عشق عشق يه مادر 
يه مادر بي ثمر 
عشق عشق يه بابا
يه باباي بي ﺷﺎﺧﻪ
عشق عشق يه الماس 
يه شيشه شكسته
عشق عشق يه بچه
يه بچه بي مادر 
عشق عشق يه بچه 
يه بچه بي پدر 
عشق عشق يه خدا 
يه خداي بي ﺑﻨﺪﻩ
نوشته ﺣﺮ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1