دنیای مجازی رو دوست دارم!  

دنیای مجازی رو دوست دارم. وقتی از دنیای واقعی خسته میشی خیلی خوبه که یه جایی رو داری که می تونی برای چند ساعت هم که شده خودتو بهش بسپاری و فراموش کنی که اون بیرون داره چی میگذره! تو دنیای مجازی اگه آدم ناحسابی سر راهت قرار بگیره می تونی راحت بذاریش کنار! خونه ی پرش اینه که اونجایی که داری رو ول می کنی و می ری یه جای دیگه بساطتت رو پهن می کنی! نه پاسپورتی لازم داری نه اجازه ورود و خروجی! دنیای مجازی رو دوست دارم چون آدم اینجا راحت تر می تونه "خودش" ب

ادامه مطلب  

............  

سلام به دوستای خودم !!!به قول پانته آ خوفین؟؟؟یه خبر......دیشب عقشمودیدمخوب راستش دیشب شام خونه پانی اینا دعوت بودیم.من نمی دونستم خاله ایناش هم هستن(امان ازدست این پانته آ)به من نگفته بود.تا رفتیم دیدیم اااااااا پارسای خودمونم که هست منو میگی انگار برق بهم وصل کردن بماند که اینقد ذوق مرگ شدماز اول مهمونی ما(من وپارسا)اینقد حرفیدیم البته بازهم بماند که این آرمان هی پارازیت مینداختومخ پارسامو به کار میگرفت واین پانته آ منو میبرد اون طرف سالن ح

ادامه مطلب  

مخصوص رها جوونم.....  

سلام دوستایه خوشجلم خوفین؟؟؟
رهااااااا میگم چرا واتس و وایبرت قطه؟؟⊙_⊙ دیشب آرمان کی برگشت خونه؟ ؟؟ آخه بهم تک نزد که رسیده بسییییی نگران بووودم
وایییی رها یادم رف بت بگم دیروز جات خالی بعده کلاس زبان آرمان اومد دنبالم باهم رفتیم رستوران  هات پینکه بوداااااا واییییی عالی بود جات خالی کلی کیف کردیم اینقد خوش گذشت آرمان هم کم نذاشت بعدش رفتیم خرید عا من اینقد چیز میز گرفتم (آخی عقشم افتاد تو خرج ) ابنقدر خوف بووودددددددددد خعلی حاللل داد ;)


ادامه مطلب  

كتگورى: خاطره  

تكستاى شب آخر تهرانو  نگه داشتم، داشتم ميخوندمشون، توش پر از عشق و نگرانى و دلتنگى بود...
الناز، سايه، الهه، نسرين...
آدمايى كه هم ميخواستن شب آخر منو ببينن هم نميتونستن... نسرين كه اومد خونه تا بريم فرودگاه اما انقدر حالش بد شد فرستاديمش خونه! سايه و الهه كه خواستن آخرين تصويرى كه ازم دارن تصوير آخرين بارى باشه كه همو ديديم. الناز هم از دو روز قبل رفتنم اومد پيشم و عصر رفتيم گذاشتيمش خونشون، آخرين بسته عود شير آفريقاييشو بهم داد و اشكالود خداف

ادامه مطلب  

امنیت کار با اینترنت  

امنيت كار با اينترنت

 

 


چگونه هنگام استفاده از اينترنت و ايميل امنيت سيستم خود را بالا ببريم؟
با توجه به گسترش روزافزون استفاده از فناوري‌هاي جديدي مانند پست الكترونيك در ارتباطات و افزايش چشمگير ويروس‌ها و حملات اينترنتي، بالا بردن ضريب امنيت رايانه ضروري به نظر مي‌رسد. در اين راهنما سعي شده تا نكاتي كه رعايت آنها مي‌تواند منجر به بالا بردن ضريب امنيت رايانه شود با زباني ساده و به طور خلاصه ذكر شوند.
قدم نخست: نصب يك نرم‌افزار ويرو

ادامه مطلب  

 

بیهودگی است. بیهودگی است. زندگی سراسر بیهودگی است. همه چیز خسته کننده است. آنقدر خسته کننده که زبان از وصف آن قاصر است. آنچه بوده باز هم خواهد بود و آنچه شده باز هم خواهد شد. زیر آسمان هیچ چیز تازه‌ای وجود ندارد. همه چیز از پیش از ما از گذشته‌های دور وجود داشته است. یادی از گذشتگان نیست. آیندگان نیز از ما یادی نخواهند کرد. من هرچه را که زیر آسمان انجام می‌شود دیده‌ام. همه چیز باطل و اباطیل است. مانند دویدن به دنبال باد.عالیجناب کافه چی امروز خیل

ادامه مطلب  

به سلامتی  

سلامتی سفیدی کفنم... ??سلامتی پنبه تو دهنم ... ??سلامتی غسل میت و میز غسال خونه ... ??سلامتی روزی که ... جنازم در میاد از کشوی سرد خونه ... ??سلامتی حجله من سر کوچمون ... ??سلامتیه اعلامیه ی جوون ...?? سلامتی ربان مشکی و لباس ست سیاه ... ??سلامتی پارچه مشکی های روی دیوار ... ??سلامتی اشک رفیقام... ??سلامتی آجری ک میزارن زیر سرم ... ??سلامتی خاک تازه قبرم ... ??سلامتی شب اول مرگم ... ??سلامتی آخرین لحظه ک دست میکشن رو چشام ... ??سلامتی آخرین نگام ... ??سلامتی رگ دستم ... ??سلامتی خ

ادامه مطلب  

تاكسي خوب  

1: بارسلونا سوراخ شد همون طوري كه پيش بيني كردم . 
2 : سوار يه تاكسي شدم انقدر صداي نوحه اش بلند بود و بدتر از اون انقدر رو اعصاب بود صداي اين نوحه خونه كه پياده شدم . 
3 : سوار تاكسي بعدي كه شدم آهنگاي هايده و مهستي و گوگوش بود خلاصه يه عالمه حال داد اصلا فكر نميكردم انقدر خوش شانس باشم . تازه اصلا هم فكر نميكردم سليقه دو تا راننده اين همه فرق داشته باشه . 
4-روز بعدش سوار موتور شدم مسيري كه با ماشين يه ربع طول ميكشيد رو تو 3 دقيقه رفت . طرف هي برميگشت

ادامه مطلب  

پاییز من ...  

وووووووی هواروووووووووووو ...هوس پالتو بافت سفید و رژ قرمز کردم ... الان دوس دارم برم بیرون خرید ...این هوا میچسبه ... البته دوس دارم یه باریکه افتابم دیده شه ...نه که کاملا ابری...نمیدونم چرا بارون نمیاد پس ... خدای مهربون اونقدر بزرگی ک نمیذاری بی اب بمونیم خودت بفرست ...شکرت .دیروز داشتم از کار برمیگشتم نزدیک خونه ک رسیدم چقد احساس کردم تنهام . یاد اون روز افتادم که منو رسوند خونمون . گفتم ک تو این محله ازش یک خاطره دارم .بغض کردم ...رسیدم خونه ....سوار

ادامه مطلب  

داستان آموزنده  

 حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر  میکردند  اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه.اما  اینطور نشد. 

ادامه مطلب  

 

فکر کن رفتی حموم . . . حولت یادت رفته! . . . داد می زنی: یکی حوله منو از رو تختم بده... . . . در یکم باز میشه یه دستی حوله رو میده بهت... . . . می گیری، تشکر می کنی... خودتو خشک می کنی... لباس می پوشی... . . . دستتو که میذاری رو دستگیره درو باز کنی بیای بیرون یادت میفته همه مسافرتن و تو تو خونه تنها بودی...!!! . حستو بگوووووووو

ادامه مطلب  

...  

 
ما عادت داریم وقتی فیلم به تیتراژ رسید؛
اگه توی خونه باشیم دستگاهو خاموش کنیم ،
اگه توی سینما باشیم سالن رو ترک کنیم ،
ما توی زندگیمون هیچ وقت کسانی که 
زحمتای اصلی رو برای ما می کشن نمی بینیم......
"ما فقط دوس داریم کسانی رو ببینیم
که برامون نقش بازی می کنن"
 
 

ادامه مطلب  

دردهای مگو ...  

خیلی وقتا که موضوعی ذهنمو درگیر میکنه و میخوام از دستش خلاص شم، میرم سراغ کارایی که دوسشون دارم مث بودن با دوستان، مطالعه، دیدن فیلم، تماشای مسابقات ورزشی و یا گوش دادن به موسیقی که انصافا هم جواب میده اما بعضی وقتا آدم دردایی داره که بودن با هیچ کس و انجام هیچ کاری نمیتونه اون درد را از ذهنت حتی برای لحظه ای خارج کنه دردهایی که فقط خودت باید بدونی و خدای خودت، حتی نمیشه به نزدیکترین کساتم بگی. دو ساله یکی از این دردا هر روز و هر ساعت و هر ثانی

ادامه مطلب  

 

فقط بخون (خدایش بخونید)
یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی فیس بوکمو چک میکردم 
یه پسر 5 6 ساله امد گفت عمو یه ادامس 
میخری 
گفتم همرام پول کمه ولی میخای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم
گفت باشه نشست
بعد مدتی گفت :عمو داری چیکار میکنی 
گفتم تو فضای مجازی میگردم 
گفت اون دیگه چیه عمو
خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه ی 5 6 ساله شه
گفتم عمو فضای مجازی جایه که نمیتونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا میسازی 
گفت عمو فضای مجازیو دوس دارم

ادامه مطلب  

پشت پنجره‌ی اتاقم  

میگن پیرزنه بداخلاقه. از پنجره‌ی اتاقم که بیرونو نگاه میکنم خونش معلومه. یه حیاطِ مرتب با کلی خرت و پرت وسطشم یه خونه‌ی قدیمی با سقف شیروونی. پیرزنه چند تا مرغ و خروسم داره از پنجره که نگاه میکنم خیلی معلوم نیستن. فکر کنم جاشون پشت خونه باشه فقط وقتایی که میان بیرون، گوشه‌ی حیاط میبینمشون. یه خروس داره که شبا از دو شروع میکنه به خوندن تا صبح! راک میخونه صداش گوش آدمو زخم میکنه! باید تحمل کرد دیگه آخه میگن پیرزنه بداخلاقه چند تا پسر گردن کلفتم

ادامه مطلب  

"اینقد خوشم میاد"  

اینقد خوشم میاد وقتی میگیریم ولــــــــــــــــــــــــم نمیکنی..
گیر میدی به اینکه لپمو گاز بگیری منم هی فرار کنم..
بعد هنوز نرسیدی خونه بهم میگی حقه انتخاب داری یا بوس طولانی یا گــــــــاز؟؟
بعد که گیرم میاری صورتمومیگیرم بعد قسمت میدم..
امـــــــــــــــــــــــا تو به هیچ صراطی مستقیم نمیشی ...

ادامه مطلب  

متن آهنگ آقا کمک کن از امیرتتلو  

 
متن آهنگ کمک کن
 
صدای طبل و سنج و بوی اسپندهمه یک رنگنو چه خوبِ حسّمهمه چشم انتظارن یه نگاه کنببین با بوی هیئت خو گرفتنهنوزم کوچه هامون تکیه دارهتو نذری هامون هرکی فکرِ کارههنوزم عاشقت خیلی زیادهفداتِ زندگی با یک اشارهمنم اشکِ چشام خونِ دلمآقا کمک کنمیخوام دردا از این خونه برنآقا کمک کنمنم گمراهمو غرقِ گناهممیخوام یه قولِ مردونه بدمآقا کمک کنآقا کمک کنمن از این زمزمه غافل نمیشمهمون دیوونمو عاقل نمیشممنم خب این دلم آروم ندارهمگه آدم ب

ادامه مطلب  

نفرین به دیوانه هایی که در شهر می گردند و عشق های ما را می سوزانند  

روزی سه بار بهش زنگ می زنم، چهار پنج بار sms میدم که کجایی؟ خوبی؟ چرا نمیای؟ وقتی می رسه خونه، با سر می رم تو راهرو به استقبالش. دورش می گردم. بوسش می کنم. نگاهش می کنم. بعد که براش چایی ریختم و کنارش نشستم، وقتی مطمئن شدم که سالم و کامل، اینجاست، خداروشکر می کنم که امروز هم به خیر گذشت.
هر روز تا آجو برگرده، دلم مثل اسفند روی آتش جلز ولز می کنه. همش خیال می کنم یه روانی (چند تا روانی) توی شهر (همه ی شهرها) داره ول می چرخه و گُه می زنه به همه چی. کی می تو

ادامه مطلب  

:پی  

√ دیگه میدونید پدری دارم که همیشه به درخواست های دردونه ی حسن کبابیش ارج مینهه و درخواستاشو اجابت میکنه ( یعنی مجبوره طفلی وگرنه دخدرش قهرو فیلان :دی) , بعد تو خونه هر کی هر چی میخواد زنگ میزنه به بابام  و میخواد مطمئن شه که به دستش میرسه میگه فلان چیزو ف@طمه میخواد که بابام حتما بخره , اونوقت امروز تیروشون به سنگ خورد , دلشون شیرینی کشیده بود زنگ زدن گفتن ف@طمه دلش شیرینی کشیده بابامم نه گذاشته و نه برداشته با خنده گفته ف@طمه غلط کرده با اون که

ادامه مطلب  

تولد  

امروز وبلاگم 3 سالش تموم شد و رفت تو 4 سال.
تو اين مدت دوستاي زيادي پيدا كردم ك خععععععععععلي ماهن.
اتفاقايِ زيادي برام افتاده اما ....
هعي هيش كدومش ب اندازه قبوليم خوشحال كننده نبود.
رسالت ايين وب هنگام ساخته شدن اين بود ك از غم نابينايي بنويسم.
بعد قرار شد از بعد قبولي« مطالب به سمت طنز شيفت شه اما ...؟؟؟؟
هعي البته به زودي سعي ميكنم طنز رو بيشتر كنم.
نكته«اين پست به زودي ثابتت خواهد شد.
نظرات تا اطلاع ثانوويبراي پست فعال است اما ب محض ثابت شدن غ

ادامه مطلب  

هفته اول  

اول مهر امسال با هر سال فرق داشت  هر سال شور و اشتیاق بچه ها  و رفتنشون به مدرسه من و به وجد میورد امسال کودکی که ددر آغوشم بود و میخواستم باهاش برم خونه بشب قبل که میشه گفت اصلا نخوابیدم تو بیمارستان در اصل دو شب بود نخوابیده بودم ولی شور و اشتیاق زیادی داشتم صبح ساعت ۵صبح واسم صبحانه اوردن مامان واسم لقمه گرفت و خوردم بعدم کوهیار رو گذاشت تو بغلم بهش شیر بدم بهترین حس دنیا بود نگاه کردن به فرشته زمینی شده 
باید راه میرفتم از تخت اومدم پایین

ادامه مطلب  

خاطرات روزهای آخر بارداری و روز زایمان  

یکشنبه ها وقت دکتر داشتم برای چکاب هفتگی 23شهریور برای خاله هم وقت گرفته بودم اونم میخواس بیاد دکتر با هم رفیم داخل و من رفتم برای معاینه دکتر گفت تکون های بچت کم شده یه ذره هم فشار خونم رفته بود بالا فرستاد برای ان اس تی.
ان اس تی اول خیلی بد بود تکون های بچه ترسیده بودم رفم ی چیز شیرین خوردم باز ان اس تی دادم ولی چنگی به دل نمیزد قرار شد فردا س مسومیت حاملگی بدم نمک رو قطع کنم و دوباره برم بیمارستان بهمن برای ان اس تی دکرم گفت این چند روز استراح

ادامه مطلب  

چند هندونه  

عزیز دل مامان قربونت برم که با اومدنت وجود پرم از برک شد و قدم اینقدر خیره
عشقم روزا داره میگذره و به لحظه ای میخواستیم داریم نزدیک میشیم خیلی این روزا به نظرم دیر میگذره خوب استرسم هس که دارم مثلا میگم نکنه تو بیمارستان جابه جا بشی نکنه ال بشه نکنه بل بشه سعی میکنم این روزا بیشتر اطلاعا کسب کنم و از تجربه دیگران اضافه کنم
شنیدم که جدیدا بچه رو و بیمارستان نمیشورن آخه چرا؟خوب کثیفه بچه که یعنی چی اون وق؟
خوب داشتم میگفتم عشقم یاده که من به خاط

ادامه مطلب  

روزهای آخر  

سلام عسلک مامان خوب برای خودت تو دل مامان بالا و پایین میپری و من قربون صدقت میرم این روزا داره دیر میگذره برام دوست دارم فقط زودتر بشه اون لحظه ای که تو رو میذارن تو بغلم روزی هزار بار اون لحظه میاد جلوی چشمم هر لحظه استرس میگیرم به اون لحظه شیرین فک میکنم .
از حال روز خودم بگم برات خیلی تعریفی نیست خودمو میکشم به زور راستی هنوز سرکار میرم البته بهتره چون کمتر میشینم فک رو خیال میکنم لا اقل روزا هم زودتر میگذره ....
ولی معدم بد اذیتم میکنه دو رو

ادامه مطلب  

شهید همت  

______
 
حاج آقا ماندگاری تو یکی از منبر هاش به نقل از یه استاد دانشگاه فرمود::یه استاد دانشگاه میگفت خوابیده بودم خواب شهید همت رو دیدم با موتور اومد به من گفت بپر بالا نشستم پشت موتورش همین طور که داشت تو خیابونای تهران می رفت چشمم به اسم خیابونا و کوچه ها می‌افتاد انگار داره بهم آدرس میده خلاصه از کوچه ها وخیابونا که گذشتیم در یه خونه رسیدیم از خواب پریدم لباسم رو پوشیدم و دنبال اون آدرسی که تو خواب یادم مونده بود رفتم جلو در همون خونه رسیدم ن

ادامه مطلب  

 

پسرعمه: آقاي مجري واسم دوچرخه ميخري؟
مجري: اگه تو خونه شيطوني نکني،به حرف من گوش کني،زياد با کامپيوتر بازي نکني،روزي 3بار مسواک بزني،معدلت هم بيست شه واست دوچرخه ميخرم
پسرعمه: خسته نباشي! ميخواي تحريمهارو هم وردارم؟ اين کارارو تو هر خونواده ديگه اي بکنم واسم آپولو 11 ميخرن!
مجري: بچه هاي ديگه همه اين کارارو ميکنن...تازه جايزه هم نميخوان
پسرعمه: من از بچگي دوس داشتم اين "بچه هاي ديگه" رو ببينم! ما که هرکي رو ديديم عين خودمون بود
مجري: خب چيکار مي

ادامه مطلب  

 

سلام خوبی فرشاد احتمالا نوشته قبلیمو خوندیو از دستم ناراحتی اما خب چیکار کنم این چن روزی همه چیو یه جوری میبینم نمیدونم چرا راسی دیشب رفتیم خونه ابجیما وای دلم براش ی ذره شده بود ولی وسطش زنگیدن به بابام که ننه جان حالش خوب نیس بردنش دکتر اون رفت و ما هم موندیم عمو محمود اومد دنبالمون هیچی اومدیم البته با بابام دعوا کردم خییلی دهن به دهنش کردم حالا بهت میگم چرا اه انقد که خرن بیخی کلی دیشب بد بود راسی امروز شاید نتونم بهت بزنگم اخه مهشید اومد

ادامه مطلب  

آسانسور...  

عاقا الان تو خونه ما شرایط جوری است که اگه بیکارم تو خونه
نشسته باشم بابام میاد و میگه بچه همسایه بهتر از تو بیکار میشینه!!! . . . . . این چه وضعیه مسولین رسیدگی کنن لطفننننننن.
عاقا امروز در آسانسور دانشگاه آمدم خود شیرینی گفتم
استاد شما با تاکسی برید ما پیاده میریم . . . . . شرمنده بچه ها داشتن زمین و گاز میزدن
نتونستم چهرشون و ببینم براتون وصف کنم
دقت کردین این روزا خدا داره یه فصل جدید رو امتحان میکنه!
صبح بهاره ، ظهر تابستونه ، بعد از ظهر پاییزه

ادامه مطلب  

جملات زیبا  

 
اگرذهن خالي مثل شكم خالي سروصدامي كرد انسان ها هميشه به دنبال دانش بودند.
هرگزازكسي كه هميشه بامن موافق بود،چيزي يادنگرفتم.
نگراني اسب چوبي است كه مرا به جايي نميرساند.
روزي فراخواهدرسيد كه شيطان بگويد آدم پيداكنيدتابراوسجده كنم.
وظيفه چيزي است كه انجانش راازديگران انتظارداريم نه ازخودمان.
حافظه ي من براي فراموش كردن معركه است.
خطرمتفاوت بودن رابپذير امابياموز بدون جلب توجه متفاوت باشي.
خوشبختي مادرسه جمله است:
تجربه ازديروز،استفاده

ادامه مطلب  

!!!!  

به مامانم میگم عروسی پسر خاله کراوات بزنم یا پاپیون؟ برگشته میگه:زنگوله بنداز موقع برگشت دیگه گمت نکنیم دنبالتم نگردیم. :|
 
یارو اومده خونمون دزدی هیچی پیدا نکرده!منو از خواب بیدار کرده میگه :دارم میرم ولی خدایی این زندگی نیست شما دارین
 
مارکوپولو در سفرنامه اش مینویسد: در راه چین به سرزمینی رسیدم که مردمانش هم از دزد میترسیدن، هم از پلیس
 
 
 
 

ادامه مطلب  

کیک!!  

فاميل(با عجله): بدبخت شديم!پسرعمه: مگه قبلاٌ خوشبخت بوديم!؟فاميل: بدبخت تر شديم!همساده: کاکو از نظر فيزيولوژيکي امکان نداره من بدبخت تر از ايني که هستم شم!فاميل: اي بابا چرا انقد بحث ميکنين!؟ آقاي مجري فهميده کيک تو يخچال رو خورديم داره مياد سراغمون!پسرعمه: باز ما يه چيزي تو اين خونه خورديم بايد تا يه هفته خفت بکشيم!فاميل: همساده تو که روزي 12بار کتک ميخوري بيا اينو هم گردن بگير!(مجري مياد)همساده: آقو تقصير منه!مجري: چي؟همساده: هرچي شما بگي،شکست

ادامه مطلب  

11  

 
چون رفتارش مردونه بود همیشه، بیشتر از شکستنش گریه ام میگرفت...اصلا با هم با کلمات عزیزم و اینا حرف نمیزدیم...از لوس بازی ام خوشمون نمیومد...نه اون نه من...همیشه با هم تو جمع دوستان ظاهر می شدیم...من بهش میگفتم ترمیناتور...دو برابر من هیکل داشت...کرد بودن...منم ریز بودم اما اونم درشت بود...صداشم یکم خش دار بود...بچه ها میگفتن بادیگارد منه...
.......................................................................................................................................
 سر خاک کنار خواهرش که زجه میزد ساکت

ادامه مطلب  

امان از این اتفاق که نمیفته...  

امتحان شیمیت خوب بود؟؟؟
اون اتفاقه بالاخره افتاد یا نه؟؟؟؟واقعا این اتفاقه رو مخه منه انگار نیاز داره پشت پاشو بکشی تا بیفته والااااا
شنبه دوتا امتحان دارم ولی به قول خودت اصلا حس خوندنش نیست هعی
تنها خوشحالیم اینه که میخوام برای چندروز از این شهر برم میرم پیش کله پوکا دلم براشون خیلی تنگ شده اونا تنها کسایی هستند که همه چیز زندگی منو میدونند گریه مو دیدند حتی دلیل ترسم از شماها هم میدونند...
امروز به خاطر دوستای شما مجبور شدم تا خونه پیاده

ادامه مطلب  

روزمرگی هایم...  

 روزهاي پاييزي...روزهاي خالی ...روزهای دست و دلبازی چترها...روزهايی كه من تنهايي هايم را زير درخت های باران خورده بلوار پیروزی بذل و بخشش مي كنم...روزهايی كه رضا يزدانی مي خواند«يه وقت هايی ادم مجبوره» روزهايی كه هوايی برای نفس كشيدن نیست..روزهایی که من بی تفاوت از كنار ايستگاه مترويش مي گذرم...روزهايی كه مشهدخسته ام مي كند و صندلي های پارک سرکوچیمان عادتم نمي شود...روزهایی که نگرانم..نگران به فروش نرفتن لبوهای مش رحمان..نگرانم چون اودودختردم بخ

ادامه مطلب  

13. پسر یا دختر ؟؟ مسئله این است !  

8م آبان 93 !
یک ساعتِ دیگه با مامان و بابام میخوایم بریم پیش یک خانوم روانپزشک که یکی از دوستان مامانم هستند.
هه .. !
شوخی شوخی جدی شد مذکر درون من .
خوشحــآلم تو یک خواننده مسلمون مذهبی روشن فکر پوشیه زن ، متولد شدم . خوانواده ای کِ به راحتی درباره تغییر جنسیت با من حرف می زنند و برای من و آینده ام نگران اند..
امروز داشتم تلفونی همه چیز رو برای داداشتم توضیح می دادم خندید و گفت : تا چند سال دیگه شاید دیگه بهت نگم خواهری بگم داداشی !
هووف ! سرم داره سوت

ادامه مطلب  

12. اسید پاشی ...  

یا امام زمان (عج ) ! 
دیگه چی بگی آخه ... 
آخه چرا انقد اوضاع بد شده ؟! آخه تا کی خانوم های ما احساس کنند امنیت ندارند ؟! 
حالا مَرد حسابی ک معلوم نیست واسه چی دست به چنین عمل زشتی زدی ، چرا
کار زشتتُ پای اسلام مینویسییی؟؟؟؟؟ چرا شایعه کردید چون خانوم محترم بد حجاب
بودند ، به دلیل بد حجابی اسیده پاشی شده ؟!
یا امام زمان ...
دیگه چی بگیم آخه ! کجا قرآن از چنین برخوردی سخن به عمل آورده شده ؟!
آدم تو خونه خودش امنیت نداشته باشه باید بره بمیره ... !
تا کی میخو

ادامه مطلب  

6. انواع حجاب من  

سلام .
امروز اومدم درباره انواع پوشیه هام و طرز استفاده ام از هر کدوم بنویسم .
من یک رو بند دارم یک پوشیه یک لایه و دو لایه . سه لایه ندارم و اگه هم داشته باشم استفاده 
نمیکنم .
برای رفتن به مدرسه چون با سرویس میرم ، روبند و چادر لبنانی استفاده میکنم که نسبت به پوشیه 
راحت تره  :)
برای رفتن به بیرون اگر آرایش داشته باشم ک معمولا تو خونه آرایش می کنم مجبورم از پوشیه دو لایه
استفاده کنم که آرایش چشم هام هم دیده نشه . اگر آرایش نداشته باشم هم پوشیه یک

ادامه مطلب  

5  

از وقتی داداشم رفته دانشگاه خیلی تنها شدم . و البته راحت تر ! . چون دیگه مجبور نیستم همش تو 
خونه مراعات خیلی از کارا کنم چون یک داداش بزرگتر دارم . لباس های راحت تری می پوشم ... 
هعیی...
شاید کمتر از یک هفته داداش جونم خونه نیس و من به اندازه یک دنیا دلم براش تنگیده .
خونه هم سوت وکور شده تقریبا ... . 
دیگه با کی سر ته دیگ های مامانم با هم دعوا کنیم ؟! 
دیگه داداشم نیست تا با هم سر مسائل سیاسی بحث کنیم و هر کدوم طرف یک حزب بگیریم 
دیگه داداشم نیست که هی

ادامه مطلب  

بازم منم... :))  

 
سلام بچه ها...
اول عیدتون مبارک...
بعدم حرفای همیشگه...
.
.
.
دیروز یه اتفاقی افتاد...
کلاس disscusion داشتیم...
اول کلاس...
نفهمیدم چطوری...
ولی یه دفه بحث این شد که استاد کیارو میشناسه (از بچه ها)...
استاد گفت...
"...مثلن من فلانی رو میشناسم، فلانی رو میشناسم، فلانی رو..."
اسم یه چن نفری رو آورد...
آخرش گفت...
"من تمبلای کلاسمو میشناسم!!"...
هیچی دیگه...
بچه ها یه خورده خندیدن و مسخره بازی دراوردن و بحث تموم شد...
هیچی دیگه...
استاد یهو برگشته میگه...
"باران خانوم میشه یه

ادامه مطلب  

وقتى مردم...  

وقتي مردم... خودت بياتوغسال خونه بشورم...اخه اوناکه منودوس ندارن...باهام نامهربونن...تنمومحکم ميبرن اينور اونور...بدنم کبودميشه... ولي تواروم بشورمنو... چشاموخودت بادستاي مهربونت ببنديا... لبامو..! نه نبوس اخه ميگن شگون نداره... فقط ي دست روموهام بکش... کفنمو بذار اونا بپيچن..اخه توازکاراي سخت خوشت نمياد، کفن پيچيدنم کارسختيه! خودت بغلم کن بذارم توقبر اخه اونا بدنمو ميکوبن اينور اونور ولي توووو نه... خودت تلغينم بده... خاکم خودت بريز روم ولي اروم ارو

ادامه مطلب  

تست روانکاوی شخصیت شما !!  

تست روانشناسی -روانکاوی شخصت شما
واسه سرگرمی فقط
 
فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد.
1- تلفن زنگ میزنه
2- بچه تان گریه میکنه.
3-یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه.
4- لباس ها را بیرون روی طناب پهن کرده اید و بارون میگیره .
5- شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه.
خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کار ها رو انجام میدید، یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟
 
هر یک از 5 مورد بالا نشون دهن

ادامه مطلب  

انقدر خسته بودم و هستم!  

بعد جشن عید غدیر خیلی دلم میخواست سریع برسم خونه!و برم تو اتاقم و دراز بکشم و گریه کنم!ولی فقط اعصابم خورد بود و موند!انقدر نبود که بشه باش گریه کرد!اصن ارزش نداشت!
 بعدم آش خوردیم و کلی خوش گذشت!
 فرداشم کلی ظرف شستم و کلی کار خونه کردم!اخه زلال دستشو به تیغه ی سبزی خورد کن ناجور بریده بود!گوشت چرخ کردم من!
 بیشتر پستام راجع به تربیتن!انقدرام که فکر میکردم نگرانی نداشت!
 دو جلسه رفته بود و  استادی داشت بس با حال!بعدم گفت وسایل گرمایشی هست تو سال

ادامه مطلب  

و دیگر هیچ!  

روز خوبی بود!
اولش که عید نبود!مثه جمعه ها بود!
بعدش خاله اومد که بریم  جشن!
اکبر با مجموعه ای از مداحان و طنز پردازان و خوانندگان و نمیدونم همه چی اکیپی یه برنامه ی توپ اجرا کردن!
دیدن خیلیا خوشحالم کرد!و دید زدنم توسط بعضیا خیلی خیلی عصبیم کرد!
با مزدا رفتیم و با تاکسی برگشتیم!شانس ما لابد همه تو مزدا دیدنمون!
دیدن این پست  یکمی تکونم داد!
دیگه بسته!باید یه نقطه بذارم!مهم نیست کسی خوشش بیاد یا نه!
من همینم که هستم!نباید کسی منو عوض کنه!لبخندمو ب

ادامه مطلب  

انتالیا اسلامی :)  

اقا جاتون خالی تنها رفته بودم شمال
خونه ی خالم
یه روز تو طرح مارو برد دریا ی رودسر
اگه میخواین تو طرح برید دریا دریای کیاشهر  تمیزتره
در ضمن گوشی هاتونم از تون میگیرن
جاتون خالی رفتیم شنا حسابی هم اب دریا خوردیم
اینقد شور بود
که بعد از چند خوردن اب دریا اب مزه ی تلخی میداد :/ اونجا یه غریق نجات بود که داشت هی سوت میزد
اخر سر فهمیدیم با ما بوده :/ :/
نگو میخواست بگه اینقد جلو نرید نزدیک ساحل بمونید :/ که این دریا بدرد شنا کردن نمیخوره :/
  هیچی دیگه ه

ادامه مطلب  

«سانحه»  

 
وقتی می خواستم به اعتکاف بیایم، با خانواده ام خداحافظی کردم، اما نه مثل همیشه. چون قرار بود آنها هم به مسافرت بروند. مرا به مسجد رساندند و از همان طرف به سمت منزل خاله ام رفتند که سفرشان را با آنها آغاز کنند.
    دیگر خبری از آنها نداشتم تا اینکه صبح روز سوم اعتکاف سر رسید. سحری را خوردیم و نماز و تعقیبات و بعد هم ملافه ی آبی رنگ را کشیدم روی تنم و تا پلک بستم، انگار داشتم چیزی می دیدم. یک حادثه را. خانواده ام، مادرم، خاله­ام، زخمی شده بودند. صد

ادامه مطلب  

«سلطان قلب­ها»  

 
-آخه این چه اعتکافیه؟
    صدای کلفتی داشت و سبیل­هایش تا زیر چانه آمده بود. صورت آفتاب­سوخته­ای داشت. اصلاً فکرش را نمی­کردم که اهل خدا و اعتکاف و این حرف­ها باشد. زنجیری دورِ گردن اش انداخته بود. بیشتر که دقت می کردی، موهای سفیدِ روی شقیقه اش را هم می توانستی بِشمری. دگمه هایش را تا روی سینه ها باز کرده بود و موهای فرفری اش سُر خورده بود بیرون. با لهجه­ی لوطی منشانه اش به من گفت:
- می دونی داداش، لطفش به اینه که هزینه نکنی، بهت حال بدن! نه اینک

ادامه مطلب  

مبینا طالبی (دانشجوی ریاضیات) 14  

دشت‌هايي چه فراخ!كوه‌هايي چه بلنددر گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:پي خوابي شايد،پي نوري، ريگي، لبخندي.پشت تبريزي‌هاغفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:چه كسي با من، حرف مي‌زند؟سوسماري لغزيد.راه افتادم.يونجه‌زاري سر راه.بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگو فراموشي خاك.لب آبيگيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:"من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشيار است!نكند اندوهي، سر رسد

ادامه مطلب  

رمان دختری ک من باشم1  

 
 
سلام هرروز یه پست میذارم خودم هنو نخوندمش خدا کنه خوشتون بیاد
نظر هم فراموش نشه
خلاصه:در یه شب زمستونی پسری در حالی که عصبانیه پای پیاده از خونه مادر و پدرش بیرون میزنه و به سمت خونه خودش میره نزدیک خونه که میرسه متوجه صدایی میشه میره ببینه چه خبره که با صحنه دعوا رو به رو میشه همون طور که به سمت طرفین دعوا می دوه حاضرین با دیدن اون پا به فرار میذارن و تنها یه نفر رو زمین افتاده پسر لاغر و نحیفی که چاقو خورده اونو به خونش میبره و اونجاس که

ادامه مطلب  

 

امروز قبل کلاس رفتیم رادیو بهمون روزنامه هم دادن !! بله بله . بعدشم خودم برگشتم خونه . نگران بعضیا هم که شدم !! بعدشم از 10 تا 2 داشتم ریاضی مینوشتم . از 60 تا 170 مضربای 5 رو نوشتم . باید تا 225 مینوشتیم دیگه بدنم نمیکشید ! بعدشم تایپ دینی واسه خانوممون .... اوففففففف تازه 5 قراره پاشم ! یکم ریاضیام مونده از کتاب وزارتی .
+هوا داره سرد میشه الانم سردمه .
+چیزکیک رادیو عالی بود .

ادامه مطلب  

شادی رو یاد گرفتم  

امروووووووووووز عجب عالی بود !
از صبح 7 که پاشدم رفتم مدرسه 9/5 رسیدم خونه ولی هنوز اونقدر هلاک نیستم ! با اینکه 20 بار فقط واسه خیریه حیاط مدرسه رو رفتم و اومدمو بعد کلاس تری دی مکس 10 بار آمادگاهو رفتمو اومدم !
قهوه ریخت رو لباسمو ... امیدوارم هیچوقت امروزو یادم نره .
به این نتیجه رسیدم که اگه شاد بودم . لازم نیست اتفاقی که شادم کرده رو تعریف کنم چون ممکنه واسه همه جالب نباشه !
کافیه حس خوبمو بهشون انتقال بدم . به همه ی همه
خدایاااااااااااااااا خیلی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1