آخرین اخبار سایت

همکاره داریم؟  

رفته بودم خونه یه هوایی عوض کنم و بیام. هر بار که میرم خونه سرپرستمون میاد و عین اول دبستان بود ناخن ها رو چک میکردن انگشت منو چک میکنه که زن گرفتم یا نه!!
بعد که میبینه خالیه میگه دختره جواب منفی داد. دقیقا تو اون لحظه دوست دارم یه کیک با خامه زیاد باشه بزنم تو صورتش و قاه قاه بخندم بگه نوچ!!
بعد اومده واسم این نمودارو کشیده میگه ازدواج نقطه عطف تو زندگی. خیلی حواست باشه. اصلاااااااااااااااااااااا عجله نکن! یه جوری که حس میکنم یه 20 سال دیگه باید

ادامه مطلب  

لدفن  

من قربون رادين خوبم بشم الهي كه خيلي خيلي مؤدب هستي هميشه موقع صحبت كردن حتما از كلمه لطفا استفاده ميكني،
اما جوجه من چون كوچولويي يه وقتايي اشتباه بكار ميبري
جمعه شب خونه خاله نسيم بهم گفتي مامان لدفن من حوصله ام سر رفته
يا امروز كه گفتي مامان لدفن من دلم درد ميكنه.
 
 
پي نوشت:
امروز صبح داشتي بازي ميكردي،دو تا هواپيما داشتي كه مثلا زن و شهور بودن 
واااي خيلي جالب بود اول اينكه خانوم هواپيما رفت آرايش كرد،
بعد هم اينكه بهم گفتي خانوم هواپيم

ادامه مطلب  

آمدم  

سلام علیکم!
خیلی وقته نه اینجا و نه هیچ جای دیگه ای ننوشتم! بی سابقه س... سنگین شدم. یادم باشه رو اولین ترازو وزنمو ببینم. حرفای دلم مثه آلاسکای دوران بچگی مون بسته و نم پس نمیده! آخ یادش بخیر! خاله م چه یخمک و آلاسکاهای خوشمزه ای درست میکرد... روزی 5-6 تا به دندون میکشیدم! فکرشو که میکنم دندونام درد میکنه... اون موقع ها خوراکی هاشم ناب بود. بستی قیفی 25 تومنی و پفک نمکی 10 تومنی و آلو خشک 10 تومنی و یخمک رایگان خاله و... گذشت! 
بازم تابستون و گرما و پشه و کو

ادامه مطلب  

 

همیشه نمی توان زد به بی خیالی و گفت : تنها آمَده اَم ؛ تنها می روم .... یک وقت هایی ،شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای .... کَم می آوری .......... دل وامانده اَم یک نَفَر را می خواهد...... 4صب رسیدم خونه .. سادگی کردم تو ترمینال .. بعدا برام بد میشه .. حس تعریف کردن ندارم .. سادگی ها نه خطا ! خطایی نکردم .. + نمیذارن ادم خستگیش و در کنه .. زنگیدن فردا بیا گزینش .. فقط میخوان ببینند تو این مدت تغییر کردی و یه کتاب هم معرفی میکنند تا مشغول شی .. بخدااا خستــــــــــــــــ

ادامه مطلب  

نوبت منه؟؟؟؟  

اخه من واقعا نميفهمم ادم اينجا هم نميتونه راحت باشه...اين زندگي منه  عين واقعيته..نه خالي بندي نه دروغه نه اغراقه... نه گوشام مخمليه و نه قصد توهين به مقدسات شما رو دارم....دوست نداريد خب نياييد بخونيد.....حالا  خوبه رمز دار هم مينويسم...عجب گيري افتادم به خدا ..

ادامه مطلب  

دروغ :/  

عهههههههههه:((
رفتیم مهمونی بعد این خواهر ما گفت شبنم پرسیدن من کجام نگو خونه ام
بوگو دانشگاهم تا نیان دنبالم بشینم درس بخونم بیچاره میشم میافتم اگه نخونم
خاله:خواهرت کو؟؟؟نیست رفت دانشگاه (با یه حالت کاملا جدی که خنده ام نگیره 
بماند که بعضی جاها خنده ام میگرفت به زور دهنمو غنچه میکردم ضایع نشه )
بعد زن دایی:خواهرت کو؟نیستش درس داشت 
مادربزرگ:خواهرت؟دیروز بودش که؟
من:نیست نه رفته 
و...... به کل فامیل درووووغ گفتم 
بعد موقعه خداحافظی بابام می

ادامه مطلب  

چه زشت شدی!  

چند سال پیش عروسی یکی از اقوام دعوت شدیم .
اون زمان ما تازه یکسال بود که مدرک آرایشگریمونو گرفته بودیم
مادر عروس اصرار داشت دخترشو صبح روزی که قرار بود لباس سفید بپوشه
(اینا قبل از لباس سفید پوشیدن لباس محلی تنشون می کنن ) ما ( من و پ )
درستش کنیم .
وقتی عروسو حاضر کردیم مادر عروس راضی بود و مدام تکرار می کرد که:
وای عروس چقدر قشنگه !
دختر خاله مادر عروس هم شب همون روز توسط یکی از اقوام عروس خودشو
چنان با بزک دوزکی غلیظ آراسته بود که  بیشتر شبیه

ادامه مطلب  

خونه ی مادر بزرگه....  

خونه ی مادر بزرگه / الان آپارتمانهخونه ی مادر بزرگه / استخر و لابی دارهخونه ی مادر بزرگه / wifi ی مفتی دارهکنار خونه ی اون / همیشه پارتی برپاستپارتیهای محله / پر شور و شوق و غوغاستمادر بزرگه الان / مازراتی سوارهرنگ موهاشم هر روز / جور واجورو باحالهمادر بزرگه الان / شلوار جین می پوشهکفش کالج و کیفش / همیشه روبه روشهخونه ی مادر بزرگه / هنوز خیلی باحالهخونه ی مادر بزرگه / حرفای خاصی داره !

ادامه مطلب  

تجربه  

خوب هر اتفاقی تجربیات خودشو داره دیگه....فوت پدربزرگم هم همین طور.
دیدید خانوم ها چه شیون هایی نمیزنن برا مراسم دفن و کفن؟تازه ما صبح که رسیدیم پدربزرگ هنوز تو خونه بودن (تو خونه غسل دادن) ... حالا هی همه میرفتن کنارشون جیغ و ویغ میکردن... من اصلا حالم بد میشد برم اون سمت.نه از جنازه بترسم و حالم بد شه. از اون نوع گریه کردن و زجه زدن حالم بد میشد. نفسم میگرفت و حالت تهوع میگرفتم. مخصوصا وقتی میدیدم خاله ی عزیزم داره زجه میزنه... نمیتونستم تحمل کنم.

ادامه مطلب  

خونه...  

چند وقتیه داریم دنبال خونه میگردیم...
تقریبا همه بسیج شدن...فران به دوستاش و همسایه ها میسپاره،افسان به رییس و همکاراش،پروین خانووم هم همینطور و...خودمونم که نگوووو از بس دنبال خونه گشتیم کلافه شدیم...
خونه های کوچیک و اجاره های سرسام آور...خونه هایی که هیچکدومشون اون انرژی مثبتی که باید بهمون بدن رو ندادن...
دلم برا خسیو میسوزه...میدونم چی میکشه...
لب تابو دادیم به عمووووجان...برا همین کمتر میام اینجا وگرنه کلی حرف دارم...
اونروز خسرو کلی سرزنشم کر

ادامه مطلب  

 

از روزی که تو بغل خسرو گریه کردم از درون شادم...
چند روزیه که حالم خوبه...پرانرژیم...مثل سابق...
امروز رفته بودم باغ...کمی قدم زدیم و لابه لای درختا و چمنا عکس گرفتیم...موقع برگشت به خونه کلی با خسرو توی ماشین رقصیدیم...خیلی لذت بخش بود...احساس میکردم به اندازه تمام آدمهای روز زمین انرژی دارم که باید بریزم بیرون...حالم زیبا بود....بازم مست شده بودم...
امروز کلی از نگاه کردن به خسرو کیف کردم...دیدنش برام لذت بخشه...مثل مسکن آرومم میکنه...
وقتی سرمو از شیشه م

ادامه مطلب  

 

اِهـــم اِهــِـــم...
من برگشتم...
با هر ریدمونی که بود کار برنامه ریزی رو بستم...
تحوبل کارای مبانی طراحی هم فرداس..
که نمیخوام انجام بدم...
30 تا کروکیِ که فقط 3 تاشو کشیدم...
دلم به عالمه خوش گذرونی میخواااد..
اَه...الان چه وقت ماه رمضونِ آخه ؟؟!!!
هیچ کاری نمیشه کرد...هیچ جایی نمیشه رفت...
یه سری نره خر منتظرن تکون بخوری بگیرنت !!! :|
4 شنبه از تهران اومد خونه..
فرداشم تولد مسیو بود..
کادوش آماده نبود..
قرار شده کادوشو بعد ماه رمضون بدم بهش...
5 شنبه قرار شد ب

ادامه مطلب  

 

نمی دانم چرا وقتی خونه بهم می ریزه همه جا باهم بهم می ریزه سرویس دستشویی آشپزخانه اتاقها و.،،،،،دیشب قبل از سحر سرویس بهداشتی را شستم بک کم بهداشتی بشود آشپزخانه هم که نگو دونه دونه کابینتها را دارم تمیز می کنم میشه اینجاها تمومبشود من خونه تمیز را ببینم

ادامه مطلب  

 

سلام سلام
مانکن خانما
دیروز اخرین امتحانم بود که بسیار عالی دادم یعنی20 میشم
بعد امتحان با دوستام نهار رفتیم بیرون و چرخ زدیم بعدشم حرم
زیارت خیلی چسبید
برا همتون دعا کردم تک تکتون و اسم بردم و گفتم به امام رضا هر چی میخوان بهشون بده و عاقب بخیر بشین
بعد حرم با بچه ها رفتیم یه شیر موزم هم زدیم بر بدن
بعد هم هر کدوممون رفتیم خونه هامون
من اومدم خونه عزیز جونم اینا چون روضه ماهانه داشتن
ساعتای 7و30اینا بود رسیدم خونه هنوز مهموناشون بودن
عمه مامان

ادامه مطلب  

دوتای تو یه روز خرررررراست  

و شما نمیدانید ناامیدی چقد بده
هفتم دو تا امتحان دارم بسلامتی هممون.این دوتارو بدم تمومه دیگه .یه سه واحدی میشم ده ،یه دو واحدی نمرش اومدم شدم یازده،بقیه رو ام بعدا خدمتتون عرض میکنم ،شمام ب خودت بخند.همین ک بااین اوضاع دارم درسارو پاس میکنم باس بم مدال بدن اونم طلا
فک نکنین فوتبال دیدن تو یه خانواده با یه پدر و دو برادر و دو دایی و یک خاله ک تصورشون اینه ک خونه ما استادیومه راحته!!!!حالا فوتبال هیچی والیبالم باس خونه ما دیده بشه حتتتتما ،بدرک

ادامه مطلب  

خاله  

خاله افسر رفته خونه خاله اعظم.از قضا خاله اکرم هم رفته اونجا! فردا دادگاه مهدی هست.معصوم زنگ زده و با گریه گفته تو منو بدبخت کردی مهدی...مهدی به خاله اکرم گفته من می رم داداگاه هول میشم.تو فردا تو دادگاه با من بیا.
من دلم شور می زنه.خدا می دونه چقدر توی اعتکاف برای معصوم گریه کردم.فقط به یاد اون بودم و براش دعا کردم.خدا همه مشکلات رو ختم به خیر کنه.آمین
لعنت به خانواده ی بابام!

ادامه مطلب  

آبرو ریزی محض  

بابا 3 روز نیومد...خاله و قاسم آقا امروز صبح رفتن.امتحان آخرمو دادم و کارت امتحانمو پاره کردم.که تا حالا پاره نکرده بودم.بس که امتحانای گهی بود.2تا درسم حذف کردم.
بابا نیومد.یعنی شبش رفت خونه ی عمه ی کثافتم.
کی نفرین من اینا رو می گیره خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

ادامه مطلب  

دوست....  

امشب به دوست فکر ميگنم به واژه دوستي......چيزي که ذهنمو مشغول کرده اينه که شايد من دوست خوبي نيستم ....از خدا ميخوام کمک کنه...دوست خوبي باشم....دوست خوب داشتن بهترين نعمته.... دوست خوب خالي از ترس و خود خواهيه ....اميدوارم من هم بشم يکي از بهترين نعمت ها....

ادامه مطلب  

به زهرا..که همیشه آیینه ای بوده روبروم...  

 
فهمیدم چِم بود!
 
از وقتی یادم میاد همینجوری بودی.... آروم..مهربون..کم حرف..لاغر..غمگین....!
یادمه همیشه دوست داشتم تو یارگیری های وسطی تو یه گروه باشیم..یک سال اختلاف سنی رو هیچوقت حس نکردم بینمون! همیشه همسن بودیم..مثه من خاله بازی رو دوست نداشتی،با وسطی و شیر یوز پلنگ و اسم و فامیل موافق بودی! یادمه خیابون 16 که بودیم یه بار با هم رفتیم حموم! اولین بار بود وان میدیدیم! انقد نشستیم توش و آب بازی کردیم که صدای مامانامون دراومد! یادمه اون شب موندین خ

ادامه مطلب  

آخ جووون  

اولا خدایا مرسی واقعا که بنده را معاف کردی ...منم قول میدم فردا عین چی بشینم بخونم...اول احمد و موس رو میخونم بعد میرم سرم خادم..قول میدم صبح زود پاشم..بازم مرسی..اقا این خونه ی من حد وسط نداره یعنی وقتی هم خونه ی خودمون بودم اتاقم حد وسط نداشت یا تمیز تمیز بود یا کثیف کثیف:)کثیفیشم از اونجایی شروع میشه که میخوام تشریف ببرم بیرون و نمیدونم چی باید بپوشم :))) و بعد برمیگردم و همه چیو یه ور میندازم..امروز افطار کلیییییی خودم و تحویل گرفتم بماند:| دیگ کل

ادامه مطلب  

هشتم.  

امروز محرابی اس داد کتاب حلمی رو میخواست. گفتم اونورا گیر نمیاد. دوم امتحان داره. نسرین زنگ زد بهش گفتم. این دختره مثل همیشه انسان دوستیش گل کرد کلی به اینو اون زنگ زد منو هم جوگیر کرد تا شب دنبال این بودم کتابو هرجور شده بهش برسونم. آخرشم موفق نشدم. خدا کنه یه طوری گیر آورده باشه.
چرا وقت امتحانا اینجوره؟ همیشه از فوتبال بدم میومد حتی 5 دقیقه نمیتونستم بشینم پای تلویزیون فوتبال ببینم. الان که امتحان دارم همش این جام جهانی لعنتی رو نگاه می کنم.

ادامه مطلب  

 

كاش فقط دليل اي رفتارتوميدونستم آخه را من اينقده بدبودم من دلتنگي وتنهايي حتي قادر نيستم قدم بزنم موندم رو تخت توراتاقي كه شاهد تمام تنهاييامه شاهد تمام گريه هامه جاش ميشد دلموپيشت خالي كنم وبازتو مثل هميشه بهم ميگي شيماي من گريه نكن من محاله تنهات بزار م دارم ديوونه ميشم نميدونم چرا اينكارو بامن كردي دليلي پيدانميكنم .........خبلي حالم بده خيلي

ادامه مطلب  

روزای خوب!  

سلاممم خوبید؟من خیلی خیلی خوبماول از دیروز و دیشب بگم که خونه زن عموم چکارا کردیم دیروز صبح بابا من ومامان روصب ساعت 7 بردخونه زن عمو ..خاله های ارش با زن داییاش و خانم جون و دختر خاله هاش و مامان زن عمو از صبح زود اومده بودن برای کمک به زن عموم تعجب کرده بودن منم با مامانم رفته بودم خخخخ میدونستن مامانم میره ولی خبر نداشتن منم میرم خدایی زن عموم منو دید کلی ذوق کرد و اصلا مادر شوهر بازی در نیاورد خخخخ!عمو و ارش هم خونه بودن اقا دیگه اسمم گذاشتن

ادامه مطلب  

همه ی خاله های من  

اندر وقایع اتفاقیه 
مادرم خاله ی پیری داشت ، خدا اموات شمارو هم رحمت کند
حرف هایی می زد که حقش بود طلا کوب شود
اصلا خاله جان یک پا فیلسوف بودن در زمان خود
که خوب استعدادش به چشم نیامده بود و خاله باقی مانده بود طفلک معصوم
خاله نازی حدود نود سال عمر کرد
کلا خانواده ی مادر من عمرشان چون شب یلداست
خوش شیک مجلسی پر زرق و برق و به یادماندنی
مثلا نازی و پری حدود نود سال عمر کردند و گلی که خواهرشان است و مادربزرگ من
به لطف خدا هشتادوهشت سال دارد
اصولا

ادامه مطلب  

 

هنوز خرابه کامپیوتر :(
داریم افطار می ریم خونه مامان بزرگم، مامان بابام
یاسی گفت آخر شب بریم حرم
گفت با مامانم می آیم دنبالت
گفتم نه من خودم می رم بعد افطار با مامانم اینا
احتمالا ۱۰ اینا بریم حرم بعد برگردیم خونه
راستی یکم دیگه ورد اسکیل خوندم :)
دوستت دارم زندگی
خیییییلی

ادامه مطلب  

یتیم خونه  

چند روز پیش به عمه م میگفتم ک میخوام برم یتیم خونه ببینم چن نفر دیگه مثل من بی مادرن بیام راحتتر زندگی کنم ک بابا تو دنیا فقط من ی نفر مادرم فوت نکرده ک.
عمه فرمودن لازم نیست تو همین فامیل ی چرخ بزنی معلومه ک تنها نیستی.
اومدم با خودم چرتکه انداختم دیدیم دو تا از عمه هام فوت کردن پس بچه هاشون یتیمن
دایی فوت کرده پس بچه هاش یتیمن
دختر عمه م فوت کرده، بچه هاش یتیمن
هر چهارتا مامان بزرگ و بابا بزرگم فوت کردن پس کلا تیرو طایفه ما همه از دم یتیمن
پیشنه

ادامه مطلب  

در هم برهم  

سلام عزیزای من
خوب بگم که الان ساعت سه و نیمه و نازنین و باباش خواب هفتم هستند و من بعد از شستن ظرفا و کلی تلق و
تولوق اومدن پای کامی و تازه میخوام اپ کنم
امروز که بهتره بگم دیروز که شهادت حضرت زهرا بود و همسری تعطیل بود و ور دل ما
من و نازنین تا حدود دوازده خواب بودیم بگو ماشاالله
بعدشم بابای نازنین تخم مرغ نازنین رو پخته بود و دادیم بهش خورد و اونم نامردی نکرد و همش بالا اورد و کلی
لباس کثیف موند رو دستمون
ناهارم که ماش پلو از دیشب داشتیم
س

ادامه مطلب  

تبریک سال نو و عیدی به نام lمیر حسین  

با عرض سلام و تبریک سال نو و معذرت خواهی به خاطر اینهمه غیبت طولانی
خوب اول یه کمی از خودمون بگم
دختر گلم نازنین جان الان هفت ماه و ۴ روزشه  و قدش ۶۷ و وزنش ۸ و نیم هستش
خیلی بامزه شده و میشینه و بابا هم یه کمی تو حرفاش میگه
دیگه غذا خور شده یعنی یه سوپ بی رنگ و رو میخوره و نصف زرده تخم مرغ
بعدم اینکه امسال خونه تکونی رو خیلی دیر شروع کردم و چند روز تو اشپزخونه دور خودم میچرخیدم
تا اینکه همسری یه روز که من خونه نبودم اشپزخونه رو تموم کرد و یه کم

ادامه مطلب  

ماه رمضون...  

تا سه روز اول جراحیم حالم فوق العاده بد بود...
صبح عمل عمه و عمو پیشم بودن بهم قرص دادن تا یه کم بی حال بشم،منم که کلا خوابم برد
و با ویلچر بردن اتاق عمل..
خوف اتاق گرفتتم شروع کردم گریه کردن دکترم شروع کرد به دست زدن گفت همه باید برقصید
تا حال این دختر خوب شه!مردای گنده گنده شروع کردن به رقصیدن همین که من خندیدم
اومدن بالای سرم!یکی سرمو ماساژ داد یکی دستامو،بد بهم داروی بی هوشی زدن،دیگه
هیچی حالیم نشد تا آوردنم ریکاوری،اونجا فقط فهمیدم دارم داد

ادامه مطلب  

سيزده  

هم اكنون نصف شبه و من مشغول خوندن اون سه ساعتايى ام ك قولشو ب مامان داده بودم.
ديروز خونه خاله بودم و دو ى پى.ام از خاب پاشدم
ب خاطر اينك تا شيش داشتيم با محدثه زررررر ميزديم.
(نرگس و خاله زود تر از ما خابيدن...)
محدثه نصفه شبى اينطورى ميكرد.ميگف زهرا يادته بچه بودم ب من ميگفتى يه پيرزنى رو ميبينى...؟
انقده ترسيدم...بهش گفتم خفه شه و بقيه شو فردا بگه...!
كه ديگ يادم رف بپرسم:)
بعد از بيدار شدن رفتيم محدثه رو گذاشتيم كلاس و خاله, من و نرگس رو برد امام زاد

ادامه مطلب  

دوازده  

الآن نصف شبه ك دارم مينويسم
خونه ى خاله مژگانم و بسى خوش گذرونديم....
ساعت حدوداى شيش بود ك براى نينه رفتيم دكتر لاريجانى
بعد مامان برا تيروييد منم وخ گرفته بود...
داشتم حاضر ميشدم هى مامان ميگف بدوووو هى من حرص ميخوردم
بهش گفتم الان ميخايم بريم بشينيم اونجا علاف شيم...ميگف نه...هفت وقت داريم
رفتيم اونجا گفتن ما ك هفت وخ نداديم فقط گفتيم تا هفت بياين و بين مريض برين تو...
حالا منم روزه بودم و همونجا با شير كاكائو يى ك عاقا شاكرى خريده بود افطار كرد

ادامه مطلب  

خواستگار  

امروز دختر خاله مامانبزرگم (مامان بابام) زنگ زده خونشون مامانبزرگم هم اونو خیلی دوس داره اونم همین طور هر روز حداقل نیم ساعت میحرفن خب میگفتم امروز که داشتن میحرفیدن .... اینم متن قسمتی از حرفاشون(نوه منو دیدی منظورم محمد رضاست ماشالله برا خودش مردی شده19سالشه دیگه وقت اردوجشه (البته بگما این خانوم دختر خاله هم دختر جوون میکیره حدود 15 و 16 ساله هم دختر جوون میده خودشم یه عالمه پولدارن ینی میلیاردر)فک میکردم خوب میشد اگه یه قرار بزاریم بیایم بر

ادامه مطلب  

123  

میدونی که امروز برای من مقدسه : )
سوم3 خردادِ فراموش نشدنی دوستت دارم : )
-- یاد آقـــآی معجزه میشه اشک منُ در نیاری ؟
- نه نمیشه عشق پُر از سختیه خانوم  تو باید اشک بریزی . یادت رفته ؟: (
-- چشم یادِ آقای معجزه ...
+ این دل پر از خونه
اگه بخوای جدا شی
میمیره هر لحظه خونه نباشی
دستامو ول کردی
قلبم ترک خورده بعد از تو احساسم دووم نیاورده ...

ادامه مطلب  

ماه رمضون  

اولین ماه رمضون تو خونه ی خودمون با استنبلی دیشب  شروع شد و قیمه ی افطار....اولش فکر میکردم خیلی سخت باشه خونه خودت باشی و روزه باشی و غذا هم بپزی اما اونقدرام سخت نبود....واسه سحرم که بساطو جمع کردیم اومدیم خونه فلاور اینا و گویا تا افطار اینجا هستیم همچنان:-D 
 

ادامه مطلب  

روز زن  

*دیروز مولودی خونه ی خاله و شبش که خیلیامون موندیم خونه خاله و چلو خورشت و کادوی آقایون که یکی یکی رو میشد و خریدن دو تا روسری ...یکی رنگی پنگی با زمینه ی کرم واسه من یکی مشکی ساده واسه مامان....*ولی خب من خعلی اهل روسری نیستم  اما خب  همین که فکرم بود کافیه.*الانم خیلی سرخوش دارم فیلم میبینم و مواد لوبیا پلو رو گذاشتم بیرون  تا یکی دو ساعت دیگه آمادش کنم

ادامه مطلب  

روزای آخر 92  

گذشت..این 360 و خورده ای روز با تمام خوبی،بدی،خوشی ها و ...
آخرای سال 92 و شروع 93:)..بیا خوش باشیم ای دو روز دنیا رو چون این نیز بگذردکارای تکراری این روزام گفتن داره...تمیز کردن خونه که تمیز موندش با خداس...آهنگ گوش دادن ..دست و پا زدن تو این سرما خوردگی که تموم استخوونامو له کرده از درد...رفت دیر و آمدن زود از تخت خواب-یا به قولی خواب کم-و شروع غرغر های مامان مبنی بر بد خوابی و این حرفا:|و تموم شدن مدرسه..یا بهتره بگه نرفتن من به مدرسه و موندن خونه و کمک د

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1