858  

خيلي وقته مطلب نذاشتم ! بي سابقه بوده ! 
خب ! سه شنبه مدرسه ها باز ميشه T_____T
يكي از اقوام پدريم فوت كرده ؛ الان من و دو تا از خواهر هام خونه هستيم ؛ 
امروز ساعت 19:30 به وقت ايران جيكوب بازي داره ؛ 
يه صفحه اينستگرام جديد زدم ~~> miss_tecna 
دلم گرفته اي دوست .... هواي گريه با من .....

ادامه مطلب  

گلم بیا پیشم  

سلام عزیز دلم
الان که دارم اینو مینویسم اصلا حال خوبی ندارم  از پنج شنبه قبل که رفتیم سفره خونه دیگه ندیدمت
البته دلیلشو بهم گفتی ولی وقتی با یکی دو ماه اول مقایست میکنم اصلا برام قابل درک نیست این سرد بودنت
گل من، نمیدونم چرا باهام اینطوری می کنی نه حرفی از رفتن و تموم شدن میزنی نه اینکه برای دیدنم اشتیاق نشون میدی
دیروز جمعه بعد از 4 روز بهم زنگ زدی و قرار شد همو ببینیم ... منتظر تماست بودم ولی هیچ خبری ازت نشد
خیلی ناراحتم
قربونت برم باهام ای

ادامه مطلب  

سفره خونه عاشقتم  

سلام عشقم
الان حدود یک ساعت میشه که از قرارمون برگشتم خیلی خوش گذشت، همون سفره خونه ی همیشگی...
دوشنبه صبح سرکار همدیگرو دیدیم من از اتاق جلسه داشتم میومدم بیرون و تو همون موقع امدی تو اگه یک ثانیه زودتر میشد مستقیم میومدم تو بغلت
باهم سلام علیک کردیم و گپ زدیم تا رسیدیم پارکینگ تو باید میرفتی دکتر و عجله داشتی.
غروبش بهم زنگ زدی و من قرارمونو واسه پنج شنبه گذاشتم ولی چون  پنج شنبه غروب باید میرفتی جایی واسه همین برعکس همیشه قرارمون واسه صبح

ادامه مطلب  

 

شبا خسته و کوفته میام خونه ، اینقدر باید طاقت بیارم 
تا بقیه بخوابن و خستگیامو طبق معمول بذارم پشت در
بگم ، بخندم ، حرف بزنم ، و کلی کار دیگه که باید جوری بشه 
که هیچکس نتونه خستگیامو ببینه ...تنها وقتی چراغا خاموش
میشن ، من بیدارم و دارم به همه چیز فکر میکنم .  به همه 
چیز و هیچ چیز .....که یهو بغضم میگیره و اشکام جاری 
میشن ....خسته از تکرار فردایی که هیچ امیدی بهش نیست 
از خواب پاشی و دوباره مثل دیروز.....
 

ادامه مطلب  

خاطرات تنهاییهای ماهرخ _ ۲  

داشتن تمایلات عجیب و غریب و ناشناخته اونم
تو سن و سال نوجوونی و اینکه حتی نتونم اونو با 
نزدیک ترین دوستام در میون بذارم واقعا ناراحت 
کننده بود ....آخه عجیب نیست بقیه دوستام هر کدوم
یه جوری تجربه دوستی با حالا دختر همسایه ، فامیل و
هر دختر دیگه ای رو داشتن  در حالی که من آتیش عشق یکی 
از همکلاسیام تو دلم شعله میکشید ...بماند اینکه چه مصیبتها
کشیدم سر این قضیه .....یا بقیه تمایلات درست برعکس 
چیزاهایی بود که انتظارش می رفت ...از اینطرف هم مجبور بود

ادامه مطلب  

همه رفتنی هستیم  

    اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.فهمیدم با بقیه فرق می کنه.گفت:پدر یه سوال دارم که جوابش خیلی برام مهمه.گفتم:چشم اگه جوابشو بدونم خوش حال می شم بتونم کمکتون کنک.گفت:من  رفتنی ام!گفتم:یعنی چی؟گفت دارم می میرم.گفتم:دکتر دیگه ای رفتی،خارج از کشور؟گفت:نه همه اتفاق نظر دارن گفتن خارج هم کارینمیشه کرد.گفتم:خا کریمه انشاا...بهت سلامتی میده.با تعجب نگاه کرد و گفت:اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمی شه گولش زد.گفتم:راست می گی.حال

ادامه مطلب  

 

دیروز روز نحسی بود از صبح بهنام گفت خدافظ ومن مشکلاتم زیاده نمیتونم غصه توروهم بخورم....خیلی دلم شکست ...منم مزاحمش نشدم دلم تا شب سوخت تا شب نگاه گوشی کردم صد بار اسمشو اوردم  که زنگش بزنم اما دیدم مزاحمم نزدم انگار روانیا صد بار تو خونه راه رفتم ....خدایا نبودنش برام عذابه مثله جهنمه مثله سیمه داغه تو قلبم خدایا نذار بره من دوسش دارم توکه میدونی

ادامه مطلب  

جهیزیه خریدن یا نخریدن! مساله این است!  

+در واقع خیاطیه من در این حده که مثلا وقتی یه مانتو نو میگیرم، سوزن رو نخ کنم و دکمه هاشو سفت کنم! که تازه اونم خیلی دقیق و تمیز بلد نیستم انجام بدم!
بعد هر از گاهی که مامانم تحت تاثیر خانم های خاله زنک همسایه و فامیل قرار میگیره که بهش میگن واسه دخترت جهیزیه بگیر چون داره گرون میشه و این حرفا و مامانم میاد به من میگه همیشه ی همیشه هم با این پاسخ من مواجه میشه!( البته این پاسخ رو چند سالی هست کشف کردم تا قبلش فقط میگفتم نمیخوام)
بهش میگم که باشه او

ادامه مطلب  

خانه پدری  

مادر شوهرم چشماش پر از اشک شده. می گه قدر زندگیتون و بدونید ، مواظب هم باشید. خودتون بهتر از همه می دونید چقدر سخت بهم رسیدید. رو می کنه به من و می گه تا چند سال دیگه خونتون نمی یام. می گم چرا؟ می گه خسته شدید. آره واقعا خسته شدم. روزهای سختی بود و تونستم به سختی مدیریتش کنم. هنوز کم کم داشتم جا می افتادم که نزدیک دو هفته اومدند پیش ما. هنوز که هنوزه فکر می کنم من به صورت موقتی اینجا هستم و دوباره بر می گردم به همون خونه پر از درخت.
پدر شوهرم می گه همو

ادامه مطلب  

قهر و آشتی  

وقتی می بینم همه چیز تو حال پخش و پلا است بهانه بیشتر دستم می یاد. دوباره آخر هفته هست و من دلم هوای خانه پدری و کرده. قهر می کنم و میرم تو اتاق و در و قفل می کنم. می دونم کارم خیلی زشت و ناپسند هست اما احساس سرگردونی می کنم. یک اتاق می خوام برای خودم با تمام کتاب هام. همیشه اتاق داشتم و هیچ وقت شریکی وجود نداشته. کم کم خوابم می بره. صدای شیر آب بیدارم می کنه اما دوباره می خوابم. از گرسنگی بیدار می شم اما اهمیت نمی دم و می خوابم. بالاخره بیدار می شم  س

ادامه مطلب  

خانه امن ما  

زندگی متاهلی انقدرها که می گن سخت نیست. کمی باید از استراحتت بزنی و به کارهای خونه برسی و ذوق شوق نشون بدی. همسرت و هم به کار بکشی. اما از اون مهمتر روابط و زندگی کردن با یک فرد دیگه بجز خانواده خود آدم هست. من همیشه با خانواده خودم زندگی کردم و زندگی هیچ وقت بهم سخت نگرفت. اما الان باید کلی تغییر رویه بدم. ابتدا خیلی سخت بود اما هر روز بهتر و بهتر می شه. مطمئنم تمام زوج ها روز های اول زندگی مشترک دارای بالا و پایین هایی هستند. ریزترین نکات هم در زن

ادامه مطلب  

شروع زندگی جدید  

همه چیز خوب برگزار شد. عروسی عالی بود ، به همه خوش گذشت و راضی بودند، ماه عسل رفتیم یک جای رویایی. هر چند دعواهای کوچیکی داشتیم اما این بیشتر ناشی از گرفتگی دل من بود که احساس می کردم از خانوادم کنده شدم. خونه زیبایی داریم. کوچیک و شیک. فقط دل من ناسازگاری می کنه. دنبال بهانه هستم تا اشک هام و جاری کنم. منی که انقدر ادعای محکم بودن حالا مثل یک بچه ضعیفم. امروز می ریم عکس ها و فیلم و تحویل بگیریم. ذوق عجیبی دارم.

ادامه مطلب  

خانه ای که سقفش آسمان هست  

امروز خونمون و تحویل گرفتی.
باور می کنی می نویسم خونمون، یعنی خونه من و تو، یعنی خونه ای که عشق من و تو به وجودش آورد، یعنی خونه ای که منتظر ساختن هزاران خاطره ی شیرین هست. باید سعی کنیم هر روز و هر ساعت  خونه رو زیبا تر کنیم.با حضور شیرین خودمون و عزیزانمون

ادامه مطلب  

لحظه دیدار نزدیک است  

خندم می گیره وقتی می بینم انقدر ذوق و شوق برای دیدن خاله ام دارم. کمتر از یک ساعت دیگه می بینمش و انگار تو دلم رخت می شورند.
از نظر بدنی ضعیف شدم و به خاطر جا به جایی محل کار خسته ام اما می خوام بر همه این ها چیره بشم تا بتونم روبروش بشینم و حرف بزنم و حرف.
حرف هایی که بارها پشت تلفن زده ام اما باید تو چشاش نگاه کنم و حرف بزنم

ادامه مطلب  

چیزهای کوچک  

دوشنبه یکی از اون روزهای خوب بود. خوابیدیم تا ده-یازده صبح. خونه ساکت و آروم. مجبور نبودیم با صدای جر و بحث بقیه از خواب بیدار شیم و اخمالو بشینیم پای میز صبحانه. حسابی خستگی روز سخت کاری قبل رو به در کردیم. ساعت دوازده، یک صبحانه _در اصل نهار_ مَشتی زدیم. املت سنتی. از اونا که فقط گوجه رنده می کنیم و تخم مرغ ها رو توش می شکنیم. بدون مخلفات اضافه. بعد به سرمون زد تو خونه باربکیو راه بندازیم. رفتیم بلال و جیگر خریدیم و یک سری خوراکی های خوشمزه ی دیگه.

ادامه مطلب  

عشقم نفس دختر نازم  

وای وقتی میگن بچه من  اگه بزرگترین غمم داشته باشم خوشحال میشم یعنی من شدید بچه دوس دارم مخصوصا دختر باشه البته دختر یا پسر بودن مهم نیست فقط سالم باشه ولی خو من دختر دوس دارم و اسمشو بزارم نفس وای من فدای نفس شم البته اگه پسر بود دیگه اشکال نداره باباش اسمشو انتخاب کنهمن به این اباجی میگم بیا و ازدواج کن من خاله شم میگم میترشی بیا ازدواج کن مگه گوش میده میگه اگه اسم دخترمو میزارم انتا اباجی کوچیکه میگه والا نمیزارم سمشو بزاری انتین خلاصه نمی

ادامه مطلب  

khabbbbb  

دیشب خوابت ور دیدم...!
چیز زیادی یادم نیست!سر سفره شام بودیم!توی خونه خودمون!با خانواده بودی!بعد از اینکه غذا کشیدیم اومدم پیش شما نشستم و غذا خوردم!یک حرفی هم در مورد سبحان زدیم(دقیق یادم نیست ولی یادمه بهتون گفتم مگه شما سبحان ندارین)
مهم اینکه 31 شهریور خوابت رو دیدم!روز تولدتت البته فقط از تو شناسنامه...!
همین!
مهم اینه خوابت رو دیدم... :-)
ـ اگر خواب ببینید میهمانانی را به شام دعوت کرده اید ، دلالت بر آن دارد که از میهمان نوازی افراد مؤدب و مهرب

ادامه مطلب  

سختیِ من اینه !  

امروز یکی از سخت ترین روزِایِ زندگیم بود !
یه دخترِ لوس که همه جا می بُردَن و میاوُردنشوُ همراش بودن ، یه ساله که باید همه کاراشوُ خوُدش انجام بده
تنهایی بره اینور اونور ... خرید کنه ... حرف بزنه ! ... اگه بقیه پولشوُ پس ندادن ، روش بشه بگه ! ... جوابِ آدمایِ بیکارِ تیکه انداز روُ نده !
امروز رفتم آزمون ... مردود شدم ... برگشتم ... کلید خونه همرام نبود ... پول همرام نبود ... گوشی همرام نبود ... اومدم خونه زنگِ دروُ زدم مامانم نبود ... رفتم از کارت خوان پول گرفتم .

ادامه مطلب  

خودت بگو.......  

سلامـ
چه عجب تصمیم داشتم دیگه حالا حالا ها خبری از پست  نباشهـ
ولی امروز دختر خاله ی عزیزم کاری کرد که وظیفم(:دیـ) از یادم نرهـ
وبلاگ نویسی .....
به من گفت یک وبلاگ نویس هرگز رویا ی خودشو
یعنی وبلاگ نویسی ترک نمیکنهـ
حتی اگه سرعت اینترنتش خیلی کم باشهـ(پیاز داغشو زیاد کردم حالا)
خب دوستان چه خبر مبرا خوبین خوشین با مدرسه حال میکنینـ
ما که نسل سوخته ایم به عبارتیـ(چه ربطی داشت)
نسل در حال انقراض هستیمـ
سوم راهنمایی اخیـ ......
مدرسمون شده عین مهد ک

ادامه مطلب  

 

من اول دوم سوم چهارم  هشتم نمیگم 
 
 
البته اول سلام خخخخخ
 
 
بقیش با خودت  مونالیزا خوشگل دماغ
 
حسوووووووووووووود
 
ایشالله همیشه خندون باشی ارزوم خنده هات هس
 
 
من  بیجا نمودم بگم نیا
 
 
گفتم خونه خودته  منم خوشحالم که تو میای
 
 
از شوخی گذشته بشدت شادم که میای
 
 
دماغوووووووووووووووووووو

ادامه مطلب  

 

خیلی وقته اخبار رو دنبال نمیکنم. و کلا سمت سیاست نمیرم اما دیروز که آرامگاه بودیم و بهمن گفت وزیر علوم رو برکنار کردن برای من مثل خبر مرگ ایران بود.. خیلی شک شدم. انقدری ناراحت عصبی شدم و همه رو فحش دادم که بماند.. برای هزارمین بار از ایرانی بودنم حالم بهم خورد. خیلی باعث تاسفه خیلی... هنوزم که بهش فکر میکنم آتیش میگیرم.. هر کسی که دزد و ریاکار و دستمال نباشه با انگ فتنه بودن میفرستن بره خونه، بعد امثال زاهدی های بی همه چیز با کلی گند و کثافت کاری و

ادامه مطلب  

گل یخ  

غم میون دوتا چشمون قشنگت لونه کرده
شب تو موهای سیاهت خونه کرده
دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه
سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه
سیل غم آبادیمو ویرونه کرده
وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره
دوتا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دست های من پر زد و رفت
گل یخ توی دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می گیرم
ای شکوفه توی این زمونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده
چی بخ

ادامه مطلب  

ببار آروم به روی پلکای خستم...  

بزن بارون،
ببار آروم به روی پلکای خستم..
بزن بارون
تو میدونی هنوزم یاد اون هستم
با اینکه رفـــت و پژمردم
هزار بار از غمش مردم
ولی بازم دوسش دارم
فکرش تنها نمی ذارم
بزن بارون،
ببار آروم به روی پلکای خستم.. 
دارم هرشب میام از خونه بیرون
هوای خونه سنگینه
من هر شعری که این روزا نوشتم
از تو غمگینم
بازم با گریه خوابم برد
بازم خواب تو رو دیدم
دوباره چقدر غمگینم و تنهام
چقدر میخوام که باز بارون بباره .....

ادامه مطلب  

شکر به خاطر هر لحظه ایی که بهم هدیه دادی .....  

من به سیبی خوشنودمو به بوئیدن یک بوته بابونهمن به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.....
خدا جونم همیشه وقتی یک اتفاقی تو زندگیم می افته ازش یک درس بزرگ می گیرم ... تو این دو روزه به خیلی چیزها فکر کردم به کارهایی که کردم .. به رفتارهام ... حساب و کتابهام ... خدای نکرده یک وقت به کسی بدهکار نباشم ... یک وقت دل کسی رو نشکونده باشم ... می دونم یک نفر هست که فکر می کنه من دلش رو بدجور شکوندم درصورتی که اینطور نیست خداجون تو خودت بهتر از هر کسی اگاه هستی به این

ادامه مطلب  

افکار و احساسات پرندۀ یک آلزایمری  

یه صداهایی توی گوشمه...ذهن مغشوشی دارم...فکرم از این شاخه به اون شاخه می پره...
نمی دونم در جواب اونایی که می پرسن "چرا اینقدر ساکتی؟!همیشه همینجوری؟" چی باید بگم؟!
حس می کنم ناک اوت شدم...دیروز برای دومین بار  بود که شناسنامه و کارت ملی ام رو گم کردم!! دفعۀ اول که با کلی سلام و صلوات و نذر و نیاز و پرس و جو یافتیمش..دارم به اين فكر مي كنم كه یعنی دست و پا چلفتی تر از من هم پیدا میشه؟!...
این دفعه اما هنوز پیدا نشده...گاهی وقتا بدجوری از خودم متنفر میشم...
ت

ادامه مطلب  

نظر؟؟!!  

خونـه رفیــقم اینـا مَـک بود...مام جمع شده بودیــم داشتیم دوسیـب میکـشیدیم خیر ِ سرمـون..یـدفه چشـتون روز ِ بد نبینه ذغال افتاد رو فـرش ،منم هول کردم سریع برش داشــتم گذاشتمـش رو سینـی ِ قلـیون...دستمم سوخت بد جور اوف شد...فـرشم یه تیکـه سوخت...حالا ما نشستیم نظر بدیم ببینیم چیکار کنیم این جای سوختگی رو..؟!داداشم حبیب:یه قیـچی بیار من خــودم سوختگیشــو با قیچی میبـرم درسـت میـشه...رفـیقـم رضا (صاب خونه):نه بابا معــلوم میشــه...بذار مـاژیک بیـار

ادامه مطلب  

یه حرف هایی یرای گفتن و کلمه هایی برای نوشتن  

صدای گرم مادر بزرگ در صبح گاه گرم تابستان که مارا برای خواندن نماز از خواب فرا می خواند ...وما که حتی نمی توانستیم پلک هایمان را باز کنیم چه برسد به درآمدن از رختخواب ...و گاهی از تنبلی مان خودمان را به خواب عمیق می زدیم و کیف می کردیم از صدا ی اذان مادربزرگ که معلوممان می کرد اقامه بسته و دیگر کاری به کارمان ندارد ...ولی ماهم دیگر بیدار می شدیم و بعد از نماز خوابش بیشتر می چسبید و شیر داغی که برای صبحانه انتظارمان مارا می کشید ...ومن همیشه باید کنا

ادامه مطلب  

می‌گویند برو خودت را بکش!!!  

 محمدصادق خسروی‌علیا:
گفت‌وگو با مرد ۴۰ساله‌ای که کلیه‌اش را به حراج گذاشته تا بتواند بخشی از هزینه‌های زندگی‌اش را تامین کند
 
تا همين چند وقت پيش پاتوق فروشنده‌هاي كليه، خيابان فرهنگ حسيني تهران بود. البته هنوز هم هست؛ خياباني كه هرچند وقت يك‌بار رنگ كاري مي‌شود تا آثار اين معضل از سرورويش پاك شود اما باز هم زياد نمي‌گذرد كه شماره‌هاي رنگ و وارنگ با جمله‌هاي آشناي فروش كليه در گروه‌هاي خوني مختلف روي ديوارهاي نونوارشده رشد مي‌ك

ادامه مطلب  

حسی که در همه ماست  

 
وقتی بچه بودم ،خونه مادر بزرگم مدلش با توجه به سن کودکی من هم قدیمی بود تا اینکه خونشونو اجاره دادند و اجاره نشین شدند،خونه های بعدی که توش مستاجر بودند هم یجورایی قدیمی بود اما یکیشون خیلی برام دوست داشتنی بود هنوزم که هنوزه که سالهاست که دیگه توی اون خونه اجاره اییه نمیشینند وقتی تصویر اون خونه که برام دوست داشتنی بود میاد توی ذهنم احساس خیلی خوبی بهم دست میده،این خونه سه تا اتاق بزرگ با یه حال و آشپزخونه و دو تا حیاط شمالی و جنوبی داشت...

ادامه مطلب  

چرا به دروغ گفتی مریضم؟  

اومد و بهم گفت: میشه ساعت 4 صبح بیدارم کنی تا داروهام رو بخورم؟ ساعت 4 صبح بیدارش کردم، تشکر کرد و بلند شد از سنگر رفت بیرون بیست الی بیست و پنج دقیقه گذشت، اما نیومد. نگرانش شدم رفتم دنبالش و دیدم یه قبر کنده و توش نماز شب می خونه و زار زار گریه می کنه بهش گفتم: مرد حسابی تو که منو نصف جون کردی می خواستی نماز شب بخونی چرا به دروغ گفتی مریضم و می خوام داروهام رو بخورم؟ برگشت و گفت: خدا شاهده من مریضم، چشمای من مریضه، دلم مریضه من شانزده سالمه چشام م

ادامه مطلب  

 

سلامتی پسری که صبح تا بتونه عشقش رو بفرسته دانشگاه
 
ولی دختره تو دانشگاه عاشق یکی دیگه شد و رفت...
سلامتی دختری که همه بد بختی و بی پولی عشقش رو تحمل کرد
ولی پسره تا به جایی رسید با یکی دیگه رفت...
سلامتی عشقی که زیر بار گرونی اجاره خونه و هزار تا کوفت دیگه از بین نرفت...
سلامتی پدر مادری که عمرشونو فدای بچه ای کردن که تو روشون وایساد و گفت:
مگه برام چی کار کردین...
سلامتی رفیقی که تا سودی براش نداشته باشه خبری ازش نیست...
نیگا کن خدا...
اینه دنیات،ته

ادامه مطلب  

 

بزن به سلامتی رفیق هایی که قول دادن و به قولشون وفا کردن
اول پ.ن. رو بخونید لطفاً------------------------------------------دوتا رفیق بودن یکی ابادانی و یکی تهرانی.ابادانیه اسمش ممد(محمد)بوده تهرانیه اسمش علی . اینا تو خدمت باهم خیلی جورن طوریکه اگه دوساعت هم دیگه رو نبینن نگران حال هم دیگه میشن.میگذره و این 2سال خدمت سربازیشون تموم میشه.دم در پادگان موقع خداحافظی تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد خدمتمون تموم شد اما رفاقتمون هیچ وقت تموم نمیشه.هر وقت کار خوب خواستی

ادامه مطلب  

اجازه  

اجازه هست که عشقتو تو کوچه ها داد بزنم؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟ ماه و ستاره رو فدای چشمونت کنم؟ اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟ بهت بگم عاشقتم: دوست دارم یه عالمه اجازه هست نگاهتو تو خاطرم قاب بکنم؟ چشمی که بد خواهمونه بخاطرت خواب بکنم؟ اجازه فریاد بزنم: تو قلبمی تا به ابد؟ بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه ، نه بد! اجازه هست دریا باشم کویرو پیمونه کنم؟ تو صدف دلم بشم من تو دلت خونه کن

ادامه مطلب  

شرح حال !  

یک دو سه امتحان میشه :دی
اینترنتمونو همین الان  عمو شاتل اومد وصل کرد ! ولی من از فردا خونه نیستم میرم دنبال کسب علم و دانش ، تحصیلکرده که شدم برمی گردم پیشتون
آغااااا منو فردا میبرن بذارن خوابگاه خودشون برگردن خونه چن روزه همین جوری مشوشم شهر غریب ، تنهایی، گشنگی، آدمهای جدید ، درس و مشخ و ... مامان
حالا بعدا مفصل میام داریم میریم خواسگاری

ادامه مطلب  

 

نقل می کنند که «اوتانت»(1) دبیر کل اسبق سازمان ملل نقل گفته: «.... مرد خوشبخت مردیه که : .... حقوق امریکایی بگیره ، تو خونه انگلیسی زندگی کنه ، زن ژاپنی داشته باشه ، غذای چینی بخوره...!
مرد بدبخت ، مردیه که: .....حقوق چینی بگیره ، غذای انگلیسی بخوره ، زن آمریکایی داشته باشه ، تو خونه ژاپنی زندگی کنه.....!
(1)  «اوتانت» : سومین دبیرکل سازمان ملل: اوتانت در سال ۱۹۰۹ در برمه به دنیا آمد و در سال ۱۹۴۹ سفیر برمه در سازمان ملل بود و از آن سال در سازمان ملل پست های ز

ادامه مطلب  

ضد دختر  

 
دختر: خونه داری؟
پسر: نه...
دختر حرفشو قطع میکنه: بی ام و داری؟
پسر: نه...
چقدر حقوق میگیری؟
پسر: حقوق ندارم آخه...
دختر: برو گمشو چی فکر کردی به من پیشنهاد دادی؟ و میره
 
پسر با خودش می گه:
من چندتا ویلا دارم خونه واسه چی؟ یه پورشه با یه بنز دارم بی ام و
دوست ندارم. چجوری حقوق بگیرم وقتی خودم مدیر شرکتم؟
 
و اینگونه بود که پسر رفت و دختر ( تـــــُـــرشید )
خخخخخخ
 

ادامه مطلب  

323  

رفتيم خونه بي بي رو بشوريم و گردگيري كنيم.فاطمه پيامك ميده"از حرم امام رضا دعاگويتان هستيم والخ"نميدونم چرا دستم لرزيد!؟بهش گفتم از طرف من بهش هيچي نگو...خودش ميدونه"آره خودش ميدونست و دوباره دعوتم كردم دوماه پيش برم پابوسش خودش ميدونست و الآن اين آرامشو دارم!
 
+كليك

ادامه مطلب  

57  

گيج مي زنم. نمايش ديروز كوتاه بود. چيزي حدود چهل دقيقه. 
وقتي را كه در كنارِ ديگران كشتم. وقتي كه مثلِ خيلي وقتهاي ديگر بايد كشته مي شد. در سرگرداني و گيجي وقت كشي گريز ناپذير است. وقتي زندگي به دليل كنش و رفتارِ خودت حداقل ها را هم از تو دريغ مي كند، هجوم  نفرت و دلمردگي آغازي مدام مي يابد و گاهي دوزِ اين نفرت و دلمردگي زياد مي شود كه گيج مي شوي. اين گيجي تو را در بيابانِ پوچي رها مي كند. انگار كه مرده اي. شايد واقعن مرده باشم. حوصله سر مي رود و خاط

ادامه مطلب  

شتر پیر  

به نام خودش که ناظر بر اعمال مونه
سلام
 
فارسی=شتر که پیر شد به سنگ عصار خونه می بندنش
 
دهی =اُشتُر کِ پیر بابو دَ سِگِ عصار خونِش اَبِدَن
 
بیدگلی= شتر ک پیر شد بِ سنگ عصار خونش می بندن
 
و اما کاربرد این مثل :
موقعی به کار میره که یه آدم پیری رو به جای این که عزت و احترامش رو بگیرند ،کار های سختی را به او محول کنند یا از همه جا تردش کنند در کل،با بی احترامی باهاش برخورد کنند و...
 
پی نوشت...
سنگ عصار خونه = سنگ آسیاب (اگه توی بازار مس گرای کاشون رفته

ادامه مطلب  

 

چند نفر بهم به شدت توصیه کردن غذای بیرون نخورم . درست هم گفتن . منم دیگه از اون زمان نخوردم بخاطر بچه ام . خیلی هوس عذای تایلندی میکنم بالاخره امروز رفتم یه سس نودل تایلندی خریدم . بعد با سبزیجات مختلف مثل کدو و هویج و فلفل دلمه ای و کرم بروکلی و عصاره ی مرغ و نودل و اون سس غذایی شبیه اونایی که توی رستوران هست برای خودم درست کردم . خیلی خوب شد . البته یه چیزی توی سس داره که با ذائقه ی ایرانی خیلی جور درنمیاد اونم سس ماهی هست همینی که خیلیا میرن تایل

ادامه مطلب  

 

امروز یه سمینار میخوام برم در مورد حقوق جن سی و بهداشت باروری و خطرهای پیش رو . از طرف حزب مردم راه اندازی شده و فقط دو ساعته . یعنی پدیرایی هم نداره ؟ دیروز مرد یه سمینار Adobe رفت که ورود برای عموم آزاد بود و بمن هم گفت که برم و نمیدونم چرا نرفتم حیف شد چون خیلی جالب بوده . هوا عالیه و خیلی پیاده روی میکنم . شیر بادوم تازگیا گرفتم و خیلی دوست دارم . چون شیر دوست ندارم باید بچاش چیزای دیگه بخورم مثل کوارک ! گوگل ترنسلیت میگه فارسیش اینه مثل ماست میوه

ادامه مطلب  

 

یکی از دوستای پاکستانی قدیمیم که اوایل که اومدم اینجا همسایه ام بود و حالا برگشته کشورش برام پیام گذاشته  : امیدوارم خوب باشی .یادت هست یک آلبوم آهنگ بمن معرفی کرده بودی بنام "ری را " پیدایش کرده ام و هر روز در راه برگشت از کار بهش گوش میدم . منم براش نوشتم : من خوبم کمی درس و پیاده روی و سریال نگاه کردن ...و هر روز گوش دادن به صدای قلبی که خیلی تند درونم میزند . 
چند شب پیش رفتیم یه تولد . یه مهمونی که کمی شبیه مهمونی هایی بود که توی خونه ی من و همسر س

ادامه مطلب  

 

سلام دوستان عزیز من برگشتم این چند روز نیومدم ولی فیلمو ضبط کردم و الان دیدم فیلم داشت خوب پیش میرفت تا هانده عوضی بازم کارو خراب کرد ولی خوشم اومد امیر جوووووووونم بازم منطقی فکر کرد و رفت وایساد دم خونه فریحا ولی میدونم امییییییر جووونم منطقی فکر میکنه و میدونه فریحا جوووونم و کورای بهش خیانت نمیکنند
امییرررررررر جووووونم چقدر خوسگل شده بود هارال جوووووووونم هم که طبق معمول ناااااااز و خوشگل شده بود

ادامه مطلب  

 

بهترین تیکه های قسمت ۱۶ همه ی اونجاهایی که امیر و فریحا با هم بودن عااااالی بود عزیز دلم اونجا که فریحا بهش اس داد فردا بیا دنبالم سر کوچه عشقم چقدر خوشحال شد پ اونجا که باهم رفتن خونه هانده دستشون همش تو دست هم بود و آخرش که فریحا خواست بره خونه امیر رفت پیشش و کلی حرف عجقولانه باهاش زد این قسسسسسمت عاااالی بود چون عشقام خوشحال بودن ولی هانده بیشعور تعقیبش کرد الان میره به امیر میگه!!!!!!واااای این قسمت چقدر عشقام خوشگل شده بودن خیلی خوشگل و ج

ادامه مطلب  

 

بهترین تیکه عالی قمت ۱۳ اون جا که هانده خودشو چسبوند به امیر جوووونم ولی امیر محل نگذاشت و درباره فریحا حرف زد و اونجا که فریحا داشت با عکس امیر حرف میزد و گفت همه جا قیافه تو روبرومه و اونجا که امیر اومد خونه کورای و فیلم داشت پخش میشدحالا باید ببینیم فردا چی میشه امیرررر جونم میبینه یا نه? و بدترین جاش اونجا که امیر از پیش فریحا رد شد ولی بهش محل نگذاشت من که دلم خیلی شکست این قسمت عشقاااام مثل همیشه خوشگل و ناز  جذاب و خوشتیپ شده بود فریحا ج

ادامه مطلب  

روزانه 6  

چند روز پیش مرخصی گرفتم چون یه سری کار اداری داشتم که باید انجام میشد .
کارمون خیلی طول کشید و بعد ناهار رفتیم همون کبابی همیشگی .
موقع برگشت ماشین کمی پایین تر پارک بود .
ملینا میگه چرا میخوایم بریم خونه ؟ بهتره یک قدمی بزینم ! یک تبلتی توی راه بخریم !!
 
چند وقته که دستور داده تبلت بخریم براش. دیشب میگفت فکرهاتونو بکنید یا فردا یا پس فردا یا سه شنبه ! وقت میدم بهتون برام تبلت بخرین. روزشو خودتون میتونید انتخاب کنید !!
دست درد نکنه که انقدر آزادی ع

ادامه مطلب  

روزانه 3  

از اول تیر ماه تعطیلات تابستونی ملینا خانوم شروع شده . البته چند روز هم مرخصی گرفتم رفتیم شمال عروسی امین . اما دریغ از یک دریا !!! ملینا موقع اومدن بهانه گرفته بود که اول بریم دریا بعد بریم خونه .
بهش قول دادیم که دو هفته دیگه که برای کشیدن بخیه دندونم اومدیم ( دندونمو جراحی کردم و کشیدم چون بدجوری اوضاعش خراب بود ) ببریمش دریا
رادین جونم هم خیلی خوشگل و تپلی شده خاله قربونش بره . عین ماه شده . حیف ازش عکس نگرفتم ولی یک عکسی که یک کمی قدیمی تره رو

ادامه مطلب  

حس ششم  

این هفته که رفته بودیم ساری صبح روز دوم که اونجا بودیم ملینا حین بازی دوید اومد به من گفت : مامانیامروز رایا میخواد بیاد اینجا !!
گفتم نه مامان جان رایا نمیدونه ما اینجاییم و قرار هم نیست که بیان . تو از کجا میگی که رایا قراره بیاد ؟
ملینا گفت : من خودم میدونم رایا میخواد بیاد !!!
شب که شد من رفته بودم خرید کنم دیدم از خونه زنگ زدن که زودتر بیاین خونه رایا اومده !!!
دخترم به مامانش رفته حس ششمش قویییییییییییییه
 

ادامه مطلب  

دیروز!  

تمام دیروز که کلاس داشتم وسرم حسابی شلوغ بود خندیدم با دوستان! از همون صب که بارون شدیدی اومد و من به این فکر میکردم که حالا چطوری برم افیس؟ بدون چتر؟ نمیدونم چرا هیچوقت دلم نخواسته چتر بخرم! دیروز قرار بود استادم بیاد دنبالم در خونم. بخاطر بارون و اینکه ببینم هنوز یادش هس یا نه بهش تکست دادم که من فلان ساعت میتونم بیام افیس یعنی یه کم دیرتر؟ گفت نخیر شما باید ساعت 10 و 20 دقیقه افیس باشی! و این درحالی بود که استاد قول داده بود 10 بیاد منو ببره!
فکر

ادامه مطلب  

لبخند  

دختر همسایمون زنگ خونمونو زده رفتم درو باز کردم میگم سلام بفرمایید میگه سلام خونه اید گفتم پ ن پ منو که می بینی آخرین مدل پیغامگیر هستم بعد از صدای بوق پیام بگذارید.
به خواهرم می گم سروصدا نکن دارم درس می خونم می گه صدای خودمه می خوام سرو صدا کنم. یعنی می شه آدم قانع نشه با این جواب عایا؟؟؟؟

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1